جهان

پيك

                         

 

گفتگوئی با يک کهنه سرباز امريکائی

جبهه ضد جنگ

در برابر جبهه جنگ

ما ستيز با جنگ را از درون جبهه های جنگ ويتنام

 آغاز کرديم و همراه ملت ويتنام به پيروزی رسيديم

 

"دارنل استيون سامرس" از پيشکسوتان جنبش ضد جنگ ويتنام در امريکاست. او که متولد 1947 است، در سال 1966 وارد ارتش امريکا شد و دو سال بعد به ويتنام اعزام شد. در ويتنام بدليل مخالفت با ادامه جنگ بازداشت، زندانی و سپس به امريکا باز گردانده شد. در سال 1970 يکی از بانيان "مرکز فرهنگي  مالکم ايکس" و سپس سخنگوی آن شد. استيون سامرس بعدها به آن دليل که در امريکا تحت تعقيب بود و خطر جانی او را تهديد می کرد خاک امريکا را ترک کرده و از سال 1972 در کشورآلمان مقيم شد.

در سال 1982 در کميته "جنگ را پايان دهيد" در اروپا شرکت کرد. در همان سال حکم دستگيري اش توسط ژنرال الکساندر هيگ دبيرکل وقت ناتو صادر و زندانی شد.

او که متولد ميشيگان است، در "گتو"هاي مختلف بزرگ شد و مبارزه عليه تبعيض نژادی و مبارزه اجتماعی را در همان گتوها آموخت و از 12 سالگی مبارزه را شروع کرد.

گفتگوی زير با استيون، با انگيزه آگاهی از مقاومت های احتمالی در ارتش امريکا، در صورت آغاز جنگ در عراق و گسترش آن در منطقه صورت گرفت که می خوانيد:

 

- از جنگ ويتنام نزديك به 30 سال می گذرد. در اين مدت آتشفشان های زيادی خاموش شده اند، اما امثال تو گويا همچنان فعالند؟

استيون: اين كه آتشفشان های زيادی خاموش شده اند يك واقعيت است، خيلی ها ديگر فعال نيستند. گاه از خودم دليل اين خاموشی را می پرسم. آنچه در باره خودم می توانم بگويم اينست كه معتقدم سرنوشت ما به فعاليت سياسي كه می كنيم بستگی دارد. شخصا در اين چارچوب است كه از خود احساس رضايت می كنم. خيلی ها بدليل سرخوردگی ها و يا تغيير اوضاع سياسی و يا طولاني شدن زمان مبارزه و دست نيافتن به آرزوها و آرمان ها و يا دلائل و بهانه های مختلف كناره گرفته و از ميدان خارج شده اند. عده زيادی هم كشته و يا اعدام شده اند. در زندان های امريكا و در ديگر كشورها. جمع زيادی هم از دهه 60 به بعد همچنان در زندان ها بسر می برند. دستگاه هاي جبار و قدرتمند دولتی افراد زيادي را به كام مرگ كشيده و يا در خود جذب كرده است.

-                      آيا فروپاشی اتحاد شوروی در اين انفعال تاثير داشته است؟

استيون: نه. ابدا، گرچه اين حادثه بسيار دور از انتظار و در عين حال غم انگيز بود. غم انگيز از اين جهت که مردم به سيستمي باور کرده و برای آن ميليون ها قربانی داده بودند و بعد اين سيستم جلوی چشمشان پرپر شد. البته هيچ سيستم و هيچ دولتی مقدس نيست. اما آنچه مربوط به ما می شود اينست که بايد برای آنچه مي خواهيم و به آن معتقد هستيم بجنگيم و هر  مبارزه ای هم قوانين خود را دارد و آن اينکه هيچ توقعی در کار نيست.

-  تشابهی ميان جنگ ويتنام و جنگی که همه انتظار آغاز آن را در عراق دارند مي بيني؟

استيون: از نظر من اين ارتباط وجود دارد. نخست اينکه اکثر جنگ طلبان کنونی امريکا که مقامات حساس دولتی را در اختيار دارند و يا کسانی که پشت پرده سياست جنگی امريکا قرار گرفته اند و حرف آخر را می زنند- چه در عرصه سياسی و چه در عرصه نظامي- از دست اندرکاران جنگ ويتنام بوده اند. دبرای مثال کساني مانند ژنرال پاول هم در جنگ ويتنام فعال بود و هم در جنگ خليج در سال 1991 و حالا وزير خارجه امريکاست.

دوم اينکه تحت عنوان "مبارزه با تروريسم" و در آن زمان تحت عنوان " دفاع از دمکراسی و مبارزه با کمونيسم" اهداف مشترکي  دنبال می شوند> يعنی سلطه بر منطقه، کنترل آن، دراختيار گرفتن منابع زيرزمينی و استقرار يک رژيم سرسپرده و دلخواه امريکا. به اين ترتيب در ماهيت سياست های تجاوزگرانه کاخ سفيد تغييری بوجود نيآمده است.

-                      در رابطه با عراق، گاهی احساس می شود که در سياست های امريکا تناقض هايی وجود دارد. از يک طرف ادعا می کنند که قادر به حمله هستند و اطرف ديگر پاي متحدين خود را وسط می کشند و از آنها انتظار حمايت دارند.

استيون: در اينجا ما با يک تاکتيک حساب شده روبرو هستمي. مسلمان در دستگاه رهبری امريکا، يعنی آنهايی که تصميم نهايی را می گيرند افرادی وجود دارند که مي خواهند به تنهايی سرنوشت جهان را بدست بگيرند. اما حتي اين عده هم می دانند که اين رويايی تحقق ناپذير است. باز همين افراد بر اين باورند که گرچه اين امري امکاناپذير است اما به يکبار آزمايش می ارزد. با اين حال جريان واقع بين تری در رهبری امريکا به اين معتد است که به دلائلی بهتر است پاي متحدين خود، از جمله انگلستان و احتمالا ترکيه و ديگر متحدين غربی را هم به ميدان بکشند، زيرا می دانند که نمی توانند به تنهايی با جهان بجنگند.

-                      آيا امريکا به تنهايی قادر به حمله به عراق هست؟

استيون: با بررسی دقيق وضعيت مي توان به اين نتيجه رسيد که نه. آنها به تنهايی قادر به حمله نيستند، اما با اينحال آنها می توانند روی اين مسئله فکر کنند در اين تفاوتي وجود دارد. به اين مسئله بايد توجه داشت که ارتش امريکا در سراسر جهان پراکنده است و اين آنها را مجبور به همکاری با متحدين خود می کند.

- آيا امريکا بيشتر به دلائل نظامی قادر بهحمله يک جانبه به عراق نيست و يا به دلائل سياسي؟

استيون: از هر دو جهت قادر به اين کار نيست. باز تکرار می کنم که اين دليل برآن نيست که آنها از کوشش خود برای حمله يک جانبه دست برخواهند داشت. حالا طرف ديگر قضيه را در نظر بگيريم. صدراعظم آلمان از همان ابتدا عنوان کرد که به هيچ وجه در حمله نظامی به عراق شرکت نمی کند و يا بطور فعال شرکت نمی کند. اما حالا مردم مي بينند که از هر نظر به آنها دروغ گفته اند و آلمان در خفا آماده هرگونه همکاری با امريکاست.

حالا به سئوال مربوط به تشابهات جنگ ويتنام و خليج باز گرديم.

ارتش امريکا بدون حمايت کشور فدرال آلمان به هيچ وجه قادر به حمله به ويتنام نبود. در آلمان 400 هزار سرباز امريکايی با تمام تجهيزات لجستيکی مربوط به آن مستقر بود. شعار آن دوران که دائم در گوش ما تکرار می شد اين بود "امريکا- آلمان- ويتنام و ويتنام- آلمان- امريکا. يعنی استقرار سربازان در امريکا، آلمان و ويتنام به اعتقاد من آلمان در نقشه هاي نظامی تجاوزکارانه امريکا چه از نظر موقعيت سوق الجيشي خود و چه از نظر تامين منافع مالی جنگ و استقرار نيروي نظامی امريکا در آلمان اهميت فوق العاده ای دارد و اين اقدام يک جانبه را براي امريکا دشوار می کند.

-                      حمله امريکا به جنبش های رهائی بخش معمولا سالها طول کشيده و همين طولانی شدن فرصت کافی را برای جنبش های ضد جنگ و ضد امريکايی فراهم آورده و امريکا را مجبور به عقب نشينی کرده است. اکنون مشاهده می شود که امريکا به حمله های سريع و کوتاه مدت دست می زند زيرا هم کم خرج ترند وهم فرصت اعتراض را از بين مي برند. شما به اين امر چگونه نگاه می کنيد.

استيون: اين مسئله تا حدودی درست است؛ اما جنگ خليج از سال 1991 شروع شده و تا به حال هم ادامه دارد. البته با در نظرگرفتن محاصره اقتصادی و تلفات ناشی از آن که در حقيقت ادامه جنگ است. و اگر آن جنگ را در ادامه و در ارتباط  با جنگ ايران وعراق در نظر بگيريم يک مدت 15 ساله را در بر می گيرد که اميدوارم اشتباه نکرده باشم. جنگ های برق آسا يک مسئله تاکتيکی است و از اهميت زيادی هم برخوردار است، اما هميشه امکانپذير نيست و نتيجه دلخواه را هم بدست نمی دهد. اصل قضيه در اين خلاصه شده است " نبرد در قتلگاه به پايان رسيده اما جنگ ادامه دارد."

-                      به موضوع مورد علاقه شما باز گرديم. آيا در ارتش امريکا در حال حاضر نيروهای آلترناتيو وجود دارند؟

استيون: درتمام ارتش های جوامع طبقاتي مبارزه و جنبش طبقاتی وجود دارد و ارتش امريکا هم از اين  امر مستنثنی نيست. حتي می توان ادعا کرد که بخاطر ويژگی جامعه امريکا جنبش مقاومت در آن از هر کشور بزرگ سرمايه داری قوی تر نيز هست و دارای سنت ديرينه نيز می باشد. اما هيچ خبری در باره آن در مطبوعات جهان منتشر نمی شود. آمار دقيق درحال حاضر دراختيار ندارم، با ايحال می توانم از قيام بزرگ سياهان در ارتش بخاطر برابری حقوق با سفيد پوستان ئر ابتدای قرن نام ببرم. قيام بزرگتر از آن در سال 1922 در واشنگتن بوجود آمد. بعد از پايان جنگ جهانی دوم سربازان امريکايی بخاطر بازگشت به خانه در سراسر شهرهای آلمان تظاهرات کردند. در نظر داشته باشيم که سربازان در امريکا از اقشار پائين جامعه اند و اکثرا از خانواده های کارگري بر می خيزند. بيشتر کسانی هستند که به دلائل گوناگون به زندان محکوم می شوند و حکومت هم آنها را در سر دو راهی زندان و خدمت نظام قرار ميدهد. همين ها هستند که با ما تماس می گيرند و خواهان کمک فکری هستند، زيرا دقيقا می دانند به چه کسانی خدمت می کنند و خودشان چيزی جز يک شماره نيستند.

-                      امکان جلوگيری از جمله به عراق وجود دارد؟ چه عاملی باعث متوقف شدن جنگ امريکا در ويتنام شد؟

استيون: ابتدا به سئوال دوم پاسخ می دهم که به نوعی به سئوال اول هم مربوط می شود و در ضمن برای روشن شدن بسياری از مسائل اهميت دارد.

امريکا در آن زمان ادعا می کرد و يا بهتر است بگويم برای ما سربازان موعظه می کرد که بخاطر "دفاع از دمکراسی و رهايی بشريت از کمونيسم" وارد جنگ شده است. اما بتدريج، حتی برای سربازان ساده نگر آن زمان هم کاملا مشخص شده بود که موعظه گران ما عوامفريباني بيش نيستند. در نظر بگيريد برای سربازی که از تبعيض نزادی رنج می برد، دارای هيچ حقوقی نيست، از هر نوع آمورش محروم شده و انسان درجه دوم جامعه محسوب می شود و می داند که هر لحظه ممکن است برای هدفی پوچ کشته شود دمکراسی چه معنی می تواند داشته باشد؟ در مورد کمونيسم هم اگر شری بود اين شر براي طبقات غارتگر بود و طبقات محروم با آن مشکلی نداشتند. بدينگونه بود که مقاومت در ارتش شروع شد. نسل جديد از ابعاد آن بکلی بي خبرند. خلاصه جريان اين است که سربازان از اجرای فرامين سر باز می زدند و خرابکاری مي کردند. هليکوپترها به دلائل نا معلومی سقوط می کردند، کشتی ها و تانکها از حرکت مي ماندند و صدها افسر بدست سربازان کشته می شدند. در خارج از جبهه تقريبا در تمام کشورهاي متروپل و خصوصا امريکا جنبش بين المللی ضد جنگ و کميته های دفاع از خلق ويتنام بوجود آمده و در حال گسترش بود و اين طبقات حاکم را به وحشت انداخته بود. اما مهمتر از هر چيز نبرد جانبازانه و قهرمانانه خلق ويتنام بود که ارتش قدرتمند و زورمند امريکا را مجبور به عقب نشينی کرد. امروز هم مجموعه اين عوامل می توانند موثر واقع شوند. طبيعی است که جنبش ضد جنگ را بايد در سراسر جهان تقويت کرد. طبيعی است که بايد مردم را با اين حقيقت آشنا ساخت که بدون شرکت فعال در سياست و زندگی سياسی به چيزی دست نمی يابند. و باز طبيعی است که مردم را به اين باور بايد رساند که با بی تفاوتی و به سادگی گذشتن از کنار مسائل مهم سياسی نه تنها چيزی بدست نمی آورند بلکه آنچه را هم که دارند از دست می دهند. به همين دليل است که ما روی سياسی کردن نظاميان کار می کنيم و آنها خود به اين نتيجه می رسند که گرچه اسلحه بوسيله طبقه حاکمه برای به زير سلطه درآوردن خلق های ديگر در دستشان گذاشته اند اما از همان اسلحه می توانند برای سرنگونی همان طبقه استفاده کنند. اين شعار ما در جنگ ويتنام بود" سلاح ها را به عقب برگردانيد"

-                      بسياري از مردم ايران خصوصا جوانان و حتی بخشی هم از نيروهاي اپوزيسيون دخالت نظامي امريکا در ايران را زمينه ساز سرنگونی حکومت کشور خودشان می دانند و از آنجا که اين حکومت را نمی خواهند، دخالت امريکا را مفيد ارزيابي می کنند.

استيون: تصور نمی کنم مردم ايران آنقدر کم حافظه شده باشد که فراموش کنند چه کسانی کودتای 1953 را سازمان دادند و چگونه کشورشان با همه منابع آن در اختيار بيگانگان قرار گرفت و چگونه موج کشتار در ايران براه افتاد و زندان ها پر شد. سازمان اطلاعات و امنيت همه چيز را درکنترل خود گرفت و اين همان تشکيلاتي است که امريکا پايه ريزي کرد و کارکنان آن در مدارس مخصوص در امريکا و يا شعبه آن در اسرائيل تعليم ديدند.

اخيرا کميته ای از طرف امريکا بنام "کميته رهايی عراق" تشکيل شده و مشاور آن کميته سناتور "باب کري" يعني يکی از بزرگترين نقش آفرينان کشتار مردم در ويتنام است.

بارها از من سئوال شده که نظرم در باره "اجراي حکم مرگ" در امريکا چيست؟ و همواره هم در جواب گفته ام "امريکا کشور مرگ و اعدام است". شما ملاحظه کنيد 25 در صد کل زندانيان جهان در امريکا هستند، يعنی قريب به دو ميليون زنداني. از اين رقم 40 در صد سياهپوست هستند. من ديگر از زندگی خفت بار سياهان در "گتوها" چيزی نمی گويم. مواد مخدر، فحشا، آدم فروشی و آدم کشی که همگی با هم يک مافيا را تشکيل ميدهند بخشی از زندگی عادی در امريکاست و همين هم به اسم دمکراسی در گوش مردم جهان تبليغ می شود.

اگر جوانان ايران آنگونه فکر کنند که شما گفتيد بايد به آنها گفت که امريکا خواهان سرنگونی حکومت روحانيون در ايران نيست، هنوز با آنها کار دارد. امريکا خواهان کنترل مردم ايران است، همانطور که مردم کشور خود را کنترل می کند. فراموش کردن درسهاي تاريخ عواقب هولناک به همراه دارد.

  
 
                      بازگشت به صفحه اول


 

ي