|
براساس اخباری که اخیرا
از کاخ سفید به خارج درز کرده
است، امریکا در طرح های خود پس
از سرنگونی صدام حسین
سناریوهایی را در نظر
گرفته است که مهمترین آنها
جلوگیری از پاگرفتن
دمکراسی در عراق است. تمامی
این سناریوها به نوعی
چارچوب نژاد پرستانه دارند.
براین اساس مردم عراق در
آینده یا صاحب یک
دیکتاتوری نظامی خواهند
بود و یا نوعی پادشاهی، که
در هر دو صورت مردم باید وجود هر
نوع دمکراسی در این کشور را به
فراموشی بسپارند.
برخی مطبوعات در اوائل اکتبر فاش ساختند
که دولت امریکا قصد دارد با
اشغال نظامی عراق رژیمی
دست نشانده را در این کشور حاکم
کند؛ درست مانند آنچه که امریکا
پس از پایان جنگ جهانی درباره
ژاپن انجام داد.
براساس اخبار بدست آمده، نزدیک به
یکصد هزار نیروی نظامی
امریکا وارد عراق خواهد شد و
ژنرال "تامی
فرنکس" به سمت فرماندهی
عالی مناطق اشغالی منصوب
خواهد شد و پس از دستگیری "جنایتکاران
جنگی" و محاکمه آنها، حزب بعث
را متلاشی خواهد کرد.
زلمای خلیل زاد، نماینده ویژه امریکا در امور
افغانستان و متخصص مسائل غرب
آسیا در شورای امنیت ملی
و کسی که مسئول بررسی
پیامدهای آینده اجرای
سناریوهاست، گفته است که مخارج
اجرای طرح های امریکا در
عراق بسیار زیاد و به رقمی
معادل 16 میلیارد دلار بالغ می شود. با
اینهمه وی تاکید کرد که
امریکا در هر حال تا زمانی که
به اهدافش در عراق دست نیافته
است در آنجا باقی خواهد ماند.
کالین پاول وزیر امور خارجه امریکا درپاسخ به
سئوالی در رابطه با طرح اشغال
عراق گفته است:
" رئیس جمهور امیدوار است کار به
اشغال عراق کشیده نشود، اما اگر
مجبور به این کار شویم
تعهدمان را برای ایجاد یک
رژیم بهتر در عراق عملی
خواهیم کرد. در حقیقت انجام
این ماموریت به عهده ارتش
گذاشته شده است. ما فعلا مشغول
بررسی طرح های مختلفی
هستیم که سابقه
تاریخی دارند و می شود
آنها را پیاده کرد. طرح هائی
مشابه آنچه که در ژاپن و آلمان صورت
گرفت."
به نظر می رسد که امریکا در این
مورد بیشتر به سوی طرح ژاپن
گرایش داشته باشد. پس از اشغال
ژاپن توسط نیروهای ژنرال "مک
آرتور" وی بخش هایی از
بوروکراسی فاشیستی را در
این کشور از میان برد، اما در
عین حال ظرفیت
سوسیالیستها برای باز
سازی پایگاه های
سیاسی شان را تحلیل برد. به
عنوان مثال اتحادیه
های کارگری در این کشور
بخاطر حمایت مک آرتور از گروه
صنعتی " زای باتسو" که
مانند دوران جنگ، همچنان به تسلط
خود برجامعه ژاپن ادامه می داد، زیر
فشار نظامیان قرار گرفت.
ژنرال مک آرتور در سال 1951 اصول
اولیه مربوط به نظریه های
نژاد پرستانه خود را در ارتباط با
اشغال ژاپن اعلام کرد. براساس
این نظریه اگر معیارهای
تمدن مدرن را در نظر آوریم، به
نظر مک آرتور ژاپن در مقایسه با
پیشرفت های امریکا در 45 سال
اخیر چیزی است مانند یک
پسر بچه دوازده ساله. وی معتقد
بود که به دلیل پیشرفت کند
ژاپنی ها، ارتش امریکا می
تواند مفاهیم اساسی همچون
احترام به قدرت اتوریته و
قانونی را در این کشور
نهادینه کند.
در حال حاضر، در ارتباط با عراق برای
رسیدن به چنین مقایسه ای
باید به دورانی بازگشت که
عراق توسط دولت بریتانیا
اداره می شد. یعنی از 1914 تا
1932.
در نوامبر 1914 نیروهای
برتیانیائی پس از ورود به
بصره، بغداد و موصل را به اشغال خود
در آوردند. بریتانیا سپس از
طریق ترکیب این سه استان که
زمانی بخشی از امپراطوری
عثمانی بشمار میرفتند؛، کشور
تازه ای را بنیاد نهاد که عراق
نام گرفت. بریتانیا بخاطر ترس
از قدرت مجتهدین و علمای
شیعه، کردها و نیز جوامع
تجاری منطقه( متشکل از آسوری
ها، یهودیان، یزیدی
ها و غیره) به سراغ نخبگان
عثمانی که عمدتا سنی و در
شهرهای اطراف بغداد زندگی
می کردند رفت.
در سال 1920 مردم عراق سر به شورش برداشتند که
از سوی نیروهای
بریتانیائی بشدت سرکوب
شدند( در این جنگ 6 هزار عراقی
و تنها 500 سرباز بریتانیائی
که همه هندی بودند کشته شدند)
بریتانیا که مایل بود فردی تحت
الحمایه خود حکومت در عراق را
بدست بگیرد به سراغ فیصل
رفت تا وی را بر تخت پادشاهی
عراق بنشاند. فیصل فرزند امیر
حسین از خاندان هاشمی
و حافظ مناطق مقدس در عربستان
و نیز برادر ملک عبدالله
بود که در همان روزها به
پادشاهی اردن انتخاب
شده بود. وی از سال 1921 تا 1932 به
عنوان تحت الحمایه
بریتانیا و از 1932 تا 1958 بعنوان
پادشاه هاشمی
درعراق فرمانروایی کرد. در
دورانی که فیصل پادشاه عراق
بود، نیروی هوایی
سلطنتی با بی رحمی کم
نظیری شورش کردها را در هم
کوبید(نخستین بمباران
هوایی) و (باکمک امریکا) نفت
عراق را میان 5 کمپانی عظیم
نفتی تقسیم کرد.
بریتانیا در این شرایط و
تحت عنوان دفاع از تحت الحمایه
خود، خط و مشی خود جهت سرکوب
شیعیان، کردها و اعطاء
امتیاز انحصاری به شرکت
های نفتی را تعیین کرد.
در ژاپن علیرغم همکاری امپراطور در
روند توسعه فاشیسم در کشور، مک
آرتور( به توصیه یک مردم شناس)
بر آن شد تا سلسله هیروهیتو
را همچنان در کشور ابقاء کند.
در عراق امریکا علنا مایل است به آنکه
حداقل یک تا دو
پایگاه نظامی داشته باشد.
دوستی مطمئن که در کار نفت باشد و
دوستی که در قدرت باشد. دوستی
که می تواند عروسک دست نشانده
ای به نام کنگره ملی عراق(
حامد کرزای عراق) باشد و یا
یک پادشاه دست نشانده باشد.
چرا صدام نمی تواند؟
صدام حسین کرزای عرب نبود، اما متحد
نزدیک کاخ سفید به شمار می
رفت، بخصوص زمانی که منافع
استراتژیک شرکت های
فراملیتی و پنتاگون با یک
دیگر همساز و همراه شدند. از
روزی که پای هفت خواهران
نفتی به غرب آسیا باز شد،
این منطقه در چارچوب طرح های
استراتزیک امریکا قرار گرفت.
در سال 1958 ایالات متحده در اتحاد با
خاندان سعودی تا آنجا پیش رفت
که عربستان را ایالتی از
ایالات متحده اعلام کرد.
کودتای 1953 بر علیه دکتر مصدق
که با طراحی و اجرای امریکا
صورت گرفت، در واقع هدفی نداشت
مگر تثبیت قدرت امریکا به
عنوان ژندارم منطقه.
دبیرکل حزب بعث که در سال 1963 از طریق
کودتا به قدرت رسید می گوید:"
ما با قطار امریکا به قدرت
رسیدیم". معنای دیگر
این حرف جز این نیست که حزب
بعث از کمک های مالی دولت
امریکا( و کویت) و حمایت
ایستگاه های رادیویی
که از سوی سیا اداره می
شدند و از کویت برنامه پخش می
کردند برخوردار بود.
روابط نزدیک عراق با امریکا به صورت
رسمی با وقوع جنگ 1967 پایان
یافت. دلیل این امر اعتراض
عراق به امریکا برای وارد
کردن اسرائیل در معادلات منطقه
بود.
با وقوع انقلاب ایران در سال 1979 و از آنجا
که صدام حسین به تازگی به قدرت
رسیده بود، امریکا دست به کار
ایجاد متحدی تازه در منطقه شد.
در سال 1983 ماموران
ریگان از
طریق کانالی، ملاقات صدام
حسین و دونالد
رامسفلد را فراهم آوردند. در 24
مارس 1948 رامسفلد
در دیداری با طارق
عزیز وزیر امور خارجه وقت
به مذاکره با وی پرداخت. این
ملاقات دقیقا همزمان با روزی
صورت گرفت که سازمان ملل گزارش داد
که عراق از سلاح های
شیمیائی در جنگ علیه
ایران استفاده کرده است.
زمانی که صدام حسین دستور
استفاده از گازهای سمی را
صادر کرد، پنتاگون در صحنه حضور
داشت.( این تصمیم
صدام حسین زمینه ای شد
برای گرفتن تائید امریکا
در حمله به کویت در سال 1990)
ایالات متحده در راستای حمایت از
عراق، با ارسال اسلحه و کارشناس به
این کشور به پشتیبانی اش از
متحد تازه ابعادی دیگر
بخشید. ایالات متحده در این
راه نه تنها ارتش و دولت، بلکه شرکت
های فراملیتی را نیز
شریک کرد. به نوشته "سعید
ابوریش" نویسنده
بیوگرافی صدام حسین، در
سال 1975 شرکت فولدر
نقشه ای در اختیار عراقی ها
قرار داد که آنها با استفاده از آن
می توانستند به تولید جنگ
افزارهای شیمیایی
بپردازند. ابوریش مدعی است که
در سال 1983 تجار امریکایی و
رژیم عراق قرار دادی را
منعتقد کردند که عراق را قادر می
ساخت موشک های موسوم به هارپون
را در جنگ علیه ایران در سرکوب
کردها و حمله آتی این کشور به
کویت به کار گیرد.
شخصیتی امریکایی به
نام "ویلیام
ریورز" در جایی گفته
است که "صدام
همانقدر محصولی
امریکایی است که کوکاکولا".
او "عامل ثبات" به شمار
میرفت، البته تا هنگامی که به
کویت حمله نکرده بود.
آیا کاخ سفید صدام دیگری را
برای جانشینی صدام حسین
در نظر گرفته است؟ آیا فردی که
بتوان او را کرزای عرب نامید
واقعا وجود دارد؟ در حال حاضر تنها
می توان روی احمد
چلبی حساب کرد. وی فردی
تحصیل کرده و از خانواده
ای ثروتمند در عراق است. در
سال 1993 تعدادی از عراقی های
در تبعید در وین گرد هم آمدند
تا سازمانی بنام کنگره
ملی عراق را پایه
ریزی کنند. در اواخر همان سال
کنگره ملی عراق با تشکیل جلسه
ای در "صلاح
الدین" ( امن ترین محل
کردها) چلبی را
به رهبری کنگره انتخاب کرد. در آن
زمان بیشترین تعداد اعضای
کنگره را اتحادیه میهنی
کردستان و حزب دمکرات کردستان
تشکیل می دادند. این دو
سازمان با همکاری نیروهای
کنگره که از سوی
امریکاحمایت می شد، در سال
1995 عملا وارد جنگ علیه
نیروهای عراق شدند. سال بعد
حزب دمکرات کردستان براساس
قرادادی با صدام حسین به ارتش
عراق اجازه داد تا با ورود به منطقه
تحت کنترل خود، کنگره ملی عراق
را متلاشی کند.
در سال 1998 کنگره امریکا با تصویب
لایحه ای بنام "قانون آزاد
سازی عراق" به کمک کنگره
ملی عراق شتافت که بشدت تضعیف
شده بود. سعید ابوریش در سال
1997 به این نتیجه رسیده بود
که استفاده از کنگره ملی عراق به
عنوان یک آلترناتیو مطلقا
غیر واقع بینانه است. با وجود
این، کنگره ملی
عراق فعلا حضوری موثر دارد و با
تبلیغات گسترده خود به عنوان
نیروئی مطرح بر علیه صدام
حسین، خود را به دولت های
غربی و رسانه های آنان
تحمیل کرده است. به عقیده
ابوریش کنگره متشکل است از همکاران
و یاران سابق صدام حسین و
اعضای حزب بعث که در انجام
عملیات جنایتکارانه ارتش
عراق بر علیه ایران و کردها
مسئولیت مستقیم داشته اند.
وی اضافه می کند: از آنجا که
افراد و اعضای سازمانی طرفدار
غرب هستند، غربی ها جنایات
آنها را نادیده می گیرند.
گرچه کنگره ملی عراق هنوز از اعتبار
چندانی برخوردار نشده است، اما
مذاکراتی را با مقامات نفتی
فرانسوی و روسی را آغاز کرده
است که دستیابی آنها به منافع
نفتی عراق را تضمین می کند.
در سپتامبر 2002 چلبی درمصاحبه با
واشنگتن پست اظهار داشت که " شرکت
های امریکایی در
آینده نقش مهمی در استفاده از
منابع نفتی عراق خواهند داشت"
کنگره ملی عراق
در اواسط اکتبر 2002 نیز اعلام
داشت که " بخش صنعت
نفت عراق را بر روی تمام شرکت
های نفتی از جمله شرکت های
عمده نفتی امریکایی
خواهد گشود و در قراردادهایی
که پیشتر با روسیه و فرانسه
بسته شده است بازنگری خواهد کرد."
این موضع گیری موجب
گردید شورای امنیت نه تنها
از حمله نظامی به عراق حمایت
کند ؛ بلکه کنگره به عنوان
آلترناتیوی پس از فروپاشی
حزب بعث بیش از پیش مطرح گردد.
تمام شواهد نشانگر آنست که رژیم دست
نشانده ارتش امریکا برای
مدتی کوتاه بر سرکار می ماند و
سپس جایش را
به یک رژیم سلطنتی و
یا دیکتاتوری نظامی
خواهد داد. چلبی قدرت در هر دو
حالت قدرت دولتی را بدست خواهد
گرفت. این درحالی است که هر کس
قدرت را در عراق بدست بگیرد،
فعالیتش با نظارت امریکا
انجام خواهد گرفت. چنین دولتی
حافظ دومین منبع نفت جهان و
نیز مهمترین نیروی
سیاسی-نظامی در منطقه و
علیه بنیادگرایان در
ایران وعربستان خواهد بود.
هدف از جنگ با عراق، ایجاد
یک عراق دمکراتیک نخواهد بود،
بلکه هدف، برقراری هژمونی
نظامی امریکا در منطقه و به
دنبال آن، تضمین فعالیت
های اقتصادی شرکت های
فراملیتی خواهد بود. به نظر می رسد که مردم عراق برای
رسیدن به آزادی واقعی
راهی دشوار و طولانی در پیش
دارند. آنچه که اکنون در حال وقوع
است آزادی برای شرکت
هایی است که به آنها "گربه
های چاق" می گویند.
|