اخبار

پيك

                         

آغاز يک پايان

گزارش اختصاصی پيک از

تظاهرات و اعتراضات ديروز تهران

 

اين آغاز يک پايان است.

صدايی که می کوشند پشت ميله های دانشگاه تهران خفه کنند، ايران را در خواهد نورديد.

مائيم که فرياد می زنيم، مائيم که از روزهای خونين انقلاب 57 آمده ايم وحالا از سرکوب خونين 16 آذر مي گذريم.

ما بوديم، ما در اينسوی ميله ها و فرزندان ما در آن سوی ميله ها.

ما فرياد آنها را نمی شنيديم و صدای ما به آنها نمی رسيد، اما صدايمان يکی می شد و سرود "ای ايران" را با "مرگ بر استبداد" مي آميخت. ما آغاز پايان استبداد شاهی را ديده ايم و اکنون شاهد آغاز پايان ديکتاتوری سارقان انقلابيم.

از پارک دانشجو پيداست که دانشگاه تهران را محاصره کرده اند. خيلی ها به جانب دانشگاه می روند. نسل انقلاب که اکنون 50 ساله است از اين سوی ميله ها به رزمگاه فرزندان خود در آنسوی ميله ها می رود.

از سر خيابان کاخ (فلسطين) خيابان ها را بسته اند، ستاد فرماندهي مقابله همينجاست. در کاخ مرمر. در سال 32 نيز در همين ستاد فرمان آتش صادر شد و آنکه فرمان را صادر کرد نمی دانست از خون آن سه دانشجو درختی خواهد رست که هميشه آزادی بر و بار آن خواهد بود.

نيروی انتظامي، سراپا مسلح، با آخرين وسائل ضد شورش، همراه با بنزهای الگانس خريداري شده در کنار خيابان صف کشيده اند. برای سربازان دست تکان می دهيم و می گذريم. پشت نقاب شيشه ای لبخند مي زنند.

-                      اينها فرزندان ما هستند، بروی ما آتش نخواهند گشود...

زنی می گويد. روسری خود را از سر بر می دارد. در هوا می چرخاند و به سر می کند. سربازان بهم نگاه می کنند. خيابان را افسرانی با درجات بالا ي نظامی پر کرده اند. سرهنگ به پائين کمتر می بيني. با ريش های بلند در بيسم ها حرف می زنند و راه می روند. آنسوی خيابان اتوبوس هاي نيروی انتظامی صف بسته اند. همه آنها پرده دارند. يکی از ما می رود و به شيشه می زند. دستی از درون پرده را عقب می کشد. اتوبوس پر از افراد نيروی انتظامي است.

به خيابان وصال رسيده ايم. ديگر راه جلو رفتن نيست. مردم از چهارسو به طرف دانشگاه مي آيند و "لباس شخصی ها" در ميان مردم می چرخند. چيزی هست که آنها را از مردم جدا می کند. لباسشان و رفتارشان  نشان می دهد که براي سرکوب مردم آمده اند. نيروي انتظامی با باطوم مردم را تهديد می کند:

-                      نايستيد. حرکت کنيد.

نا گهان از جلوی قنادی فرانسه، فريادی در هوا طنين مي اندازد:

-                      اي ايران! اين مرز ...

لباس شخصی ها به آن سو هجوم می برند. جوانها که در دسته های کوچک جمع شده اند می گريزند و لباس شخصی ها به زنی می رسند. بيرحمانه او را می زنند. دستی با پنجه بوکس بيرون می آيد و صورت زن را نشانه می رود. زن فريادی مي زند و در خيابان روی زمين می افتد.

بطرف زن می رويم. بلندش می کنيم. از درد فرياد می زند. يک لباس شخصی می آيد. چاق و چله است. دشنام زشتی در شان خودش می دهد:

-                      ببريدش. حيف که آقا گفته اند " له کنيد" اما نکشيد...

چند نفر زن را ميبرند. بطرف دانشگاه مي رويم. ميله ها از دور پيداست. چند لباس شخصي جوانی را می آورند. او را که خونين است روی زمين مي کشند و بداخل اتوبوس می اندازند.

-                      او را به مسجد سجاد می برند. ستاد آدم کشی آنجاست.

-                      نيروهاي انتظامی نزديک می شوند و از مردم می خواهند دور شوند. می چرخيم و بر می گرديم. چند دختر جوان کنار هم جمع مي شوند. فرياد می زنند: مرگ بر استبداد و سپس پراکنده می شوند. لباس شخصی ها به طرف آنها مي روند. صدای فرياد به گوش می رسد. گروهی از جانب دانشگاه می دوند و به اين طرف می آيند. عده ای هو مي کشند و به طرف خيابان دانشگاه می روند. جمعيت ما را به خيابان دانشگاه می برد.  کتابفروشی ها کرکره ها را پائين کشيده اند و از پشت ميله ها نظاره گر مردم اند. زنی به طرف يک کتابفروشي می رود. لباس شخصی ها به طرف زن می دوند. هرجا صدايي بلند می شود دهها لباس شخصي به جانب او يورش می برند. صدای آمبولانس می آيد. از جلوی يک کتابفروشي ديگر می گذريم. اينها آخرين کتابفروشی ها هستند که اينجا مانده اند. کتابفروشي های قديمی را خريده اند و به بانک و پاساژ تبديل کرده اند. از چند کوچه فرعی مي رويم. در ها همه باز است. اين درها فراريان را پناه مي دهند. در همه خيابان هاي فرعی اتومبيل های ضد شورش و اتوبوس های پراز نيروهای انتظامي ايستاده اند. به خيابان فروردين می رسيم. جمعيت به طرف دانشگاه می آيد:

-                      مرگ بر استبداد...

موج در کوچه ها پراکنده می شود. يک لباس شخصی سرکوچه ايستاده و داد می زند:

-                      از اينجا رفت. توی خونه آخر...

لباس شخصی ها به طرف خانه يورش مي برند و در را می کوبند.

 مرد قد بلندي به طرف ما می آيد.

-                      خانم ها چرا اينجا ايستاده ايد؟

-                      نگران بچه هايمان هستيم که در دانشگاه هستند... راه رفتن هم نداريم... همه جا را بسته اند...

-                      با من بيائيد...

با او حرکت می کنيم. همه جا بسته است. با کسی سلام وعليک می کند و راه باز می شود. يکی از ما خودش را به نادانی می زند:

-                      چرا فکری برای بچه های مردم نمی کنيد؟

-                      نمي شود. از دست ما در رفته...

-                      شما... يعنی لباس شخصی يا نيروی امنيتي...

-                      ما لباس شخصی نيستيم.

-                      اگر اين بچه ها شما را بشناسند چکار می کنند؟

-                      ريز ريزمان می کنند...

-                      از اين حس خوشحاليد؟

-                      اصلا. نه!

به خيابان 16 آذر می رسيم. مرد قد بلند با کسی حرف می زند و بر می گردد.

-                      از اينجا جلوتر نمی شود رفت...

اينجا حلقه در حلقه ماموران ايستاده اند. صدای فرياد از دانشگاه به گوش می رسد. از چهار طرف نيروهای انتظامی جلو می آيند. کسی را نمي زنند. هشدار می دهند، پراکنده می کنند. لباس شخصی ها اما بيرحمانه می زنند. از خيابان شانزده آذر بوي آزادی می آيد؛ نسيم رهايی می وزد...

نيروهای انتظامی به ما می رسند. حلقه را تنگ می کنند و با فشار بطرف ميدان می رانند. بر می گرديم و خيابان شانزده آذر را نگاه می کنيم. صداي فرياد از دانشگاه می آيد:

-                      مرگ بر استبداد

-                      زنده باد آزادي

و از انتهاي خيابان اين آزادی است که طلوع می کند.
  
 


 

ي