ايران

پيك

                         

 

کاک غنی بلوريان درمراسم يادبود صفرخان در پايتخت آلمان

  چريک پير آذربايجان در صف ما

کردهای ايرانی برای آزادی جنگيد

مراسم بزرگداشت صفرقهرماني در شهر برلين پايتخت آلمان برپا شد. در اين مراسم که به تاريخ 30 نوامبر و به همت و همکاری جمعی از زندانيان سياسی دوران پيش از انقلاب 57 برپا شد جمعی بالغ بر 150 تن شرکت کردند. در اين مراسم "غني بلوريان" که خود يکی از قديمی ترين زندانيان سياسی ايران است و دورانی 24 ساله را در زندان هاي شاهنشاهی طی کرده حضور يافته و بخش های ناگفته اي از زندگی صفرقهرمانی را بازگو کرد.

آنچه را در ادامه مي خوانيد متن سخنرانی غني بلوريان از رهبران پيشکسوت حزب دمکرات کردستان ايران و جنبش آزاديخواهی کردستان ايران است، که عليرغم مشکلات ناشي از کهولت سن و عوارض ناشی از 24 سال زندان شاهنشاهی خود را از راهی دور به اين مراسم رساند تا از همرزم قديمی خويش ياد کند.

 

 يادمانده هايی از زبان غني بلوريان

"شاعر نامدار کرد" هيمن " می گويد: آنگاه که زنده ام دوستم بدار، اگر مردم گريه مکن.

صفرخان مدت سی سال آزگار با رنج و مرارت و تنگدستی در زندانها مقاوم و پايدار ماند و خم به ابرو نيآورد. فشار و رنج و شکنجه ها و نداری ها را به هيچ گرفت و تمام مصيب هايش را با مزاح بيان کرد و به ما و ديگران روحيه بخشيد. خاطرات صفرخان در يک جلد به چاپ رسيده و شايد بسياری آن را خوانده باشند. من در اينجا تنها به کوتاهی چند سطری به منظور ياد بود او می گويم: مدت سی سال آزگار هيچگاه، حتی يک نفر از هموطنانش در زندان را بر وی نگشود تا با لبخندی اين جان شيفته را شاد کند. من در سال 1326 به منظور ديدار يک شخصيت ملی به دهکده "بناب"  در نزديکی مرز عراق ايران رفتم و در آنجا با صفرخان آشنا شدم.

صفرخان در سال پاياني سلطنت رضا شاه در منطقه شوشه وان، زادگاهش همراه با روستائيان به نبرد نا برابر عليه خان ها و ژاندارم های حاميان آنها پرداخت ولی بعلت نبود حامی نا موفق ماند.

در سالهای بعد که فرقه دمکرات آذربايجان بااستفاده از شرايط مساعد حکومت ملي تشکيل داد صفرخان اين بار به صف فدائيان اين حکومت پيوست و به پيکار خود عليه ظلم و تبعيض ادامه داد. عمر آن حکومت کوتاه بود. اما صفرخان از مبارزه باز نايستاد و اين بار راهی کردستان شد و در صف جنگ آوران بارزانی به مبارزه ادامه داد و در آنجا عليه ارتش و ژاندارم های رژيم مردانه جنگيد. رشادت های او زبانزد بود. بارزانی ها او را صفر قهرمان می ناميدند.

بارزانی ها تحت رهبري سردار نامدار کرد "مصطفي بارزاني" در سرمای سخت زمستان پر برف کردستان بدون يار و ياور، در حاليکه صدها خانوار بارزانی پيرمرد و زن و کودک در صفوفشان بود تصميم گرفتند پيرمردان و زن و بچه ها را به عراق باز گردانده و خود همراه تعدادی افراد جوان و زبده خويش و در حاليکه در محاصره ارتش عراق و ترکيه در مرزها و ارتش و ژاندارم ايران قرار داشتند با قهرمانی بي نظيری راهپيمائی افتخار آميزی را بسوی مرزهاي شوروی آغاز کردند. آنها با سرفرازی خود را به شوروي رساندند. صفرخان در آن دوران همراه خانواده های بارزانی به داخل عراق رفت. عراقی ها مردان پير و جوان بارزانی را از خانواده ها جدا کرده و به زندان ها انداختند و زن و بچه هايشان را در اردوگاه های زمستانی زير چادر اسکان دادند. صفرخان همراه مردان بارزانی به زندان افتاد. بيش از دو سال در زندان عرب ها باقي ماند و پس از آزادی با تعهد به اينکه به کشورش باز می گردد خود را به دهکده مرزی کردستان عراق که هم مرز ايران بود رساند و در پناه شيخ عبيدالله قرار گرفت. همراه او دو رفيق همرزمش "پولاد" و "بلوط" هم بودند. من در سال 1326 به آن             دهکده رفتم و با صفرخان آشنا شدم و مدتي پيش او ماندم. دهکده نامبرده جائی بود که روستائيان مرزی کرد ايران براي خريد مالی التجاره و ملزومات خود به آنجا هجوم می بردند.عوامل رژيم ايران جاسوسان خود را در ميان روستائيان جا می داد و به دهکده "سينو" مي فرستاد و آنان صفرخان را در آنجا شناسائی کردند.

رژيم ايران دولت عراق را تحت فشار قرار داد تا صفرخان و يارانش را به ايران تحويل دهد. رژيم عراق شيخ عبيدالله را زير فشار قرار داد تا آنان را تحويل ژاندارم ها بدهد ولی شيخ وجود آنها را انکار کرد. پولاد و بلوط تصميم گرفتند مخفيانه به ايران باز گردند و با نام های مستعار بشکل مخفی زندگی کنند. آنها باز گشتند و سالها در حالت مخفي زندگی کردند و مصون ماندند.

شيخ عبيدالله براي آنکه صفرخان را از ديد ماموران مخفی ايران و ژاندارمهاي عراقی پنهان کند او را به خانه شيخ ديگری بنام شيخ محی الدين فرستاد. صفرخان مدتها در پنان شيخ محي الدين ماند تا به شيوه اي به او خبر می رسد که همسرش بشدت بيمار است. صفرخان بی قرار می شود و از شيخ می خواهد اجازه دهد به ايران باز گردد و خود را به همسرش برساند و اگر ممکن شود او را همراه خود بيآورد.

صفرخان از مرزها می گذرد و وارد اروميه می شود. در يکی از خيابانها اروميه عده ای ژاندارم با او روبرو مي شوند و شناسائی اش کرده و دستگيرش می کنند. صفرخان به زندان افتاد. مورد آزار و شکنجه قرار گرفت و در بيدادگاه هاي رژيم به اعدام محکوم شد. مدت ها زير اعدام باقی ماند تا آنکه بعدها اين حکم شکسته شده و به حبس ابد محکوم شد. تنها دخترش تحت سرپرسی پدر بزرگش بزرگ شد.

در داخل زندان ها صفرخان مورد احترام فراوان زندانيان عادي بود و اغلب در راه دفاع از حقوق اين زندانيان با زندانبانان درگير می شد تا آنکه سرانجام او را به دژ برازجان منتقل کردند و سالهای طولانی در اين دژ زندانی بود.

من در سال 1341 همراه زنده ياد عزير يوسفی به زندان برازجان تبعيد شدم و در آنجا صفرخان را بازيافتم. او را در بند عادی نگاهداری می کردند و ما که عده ای زندانی معدود سياسی بوديم از رئيس زندان خواستيم صفرخان را به بند ما منتقل کند. اين انتقال صورت گرفت. وقتی چشمم به صفرخان افتاد بسيار افسرده و متاسف شدم. او براثر رنج و مصيبت ها بسيار تکيده و شکسته شده بود اما همچنان روحيه مقاومت را در خود حفظ کرده بود. در بند سياسي بتدريج سلامتی خود را بازيافت. من نديدم که حتي يکبار از ناراحتی ها و رنج های خويش بنالد.

من پنج سال در زندان برازجان در کنار او بودم. بعدها بعلت بيماری به زندان قصر بازم گرداندند.ديری نگذشت که صفرخان  هم به زندان قصر منتقل شد و بار ديگر همديگر را بازيافتيم.

صفرخان اين بار در کنار مردان بزرگی مانند عباس حجري، تقی کی منش، آقارضاشلتوکي، باقر زاده، علی عموئی و اسماعيل خان ذوالقدر اين انسان های والا  که ما او را پدر زندان ناميديم قرار گرفت. هم صفرخان و هم من در کنار اين راد مردان بزرگ آرامش يافتيم.

صفرخان که تکيده و بيمار از برازجان به زندان قصر در تهران منتقل شده بود روز به روز حالش بهتر شد و ورزش روزانه را شروع کرد. ساواک بارها با او تماس گرفت تا بلکه برای جلوگيری از تبديل شدن او به قهرمان مقاومت براي ديگر زندانيان او را بشکند. او به هيچ يک از تهديدها و وعده ها تن نداد و در زندان ماند.

صفرخان، اين قهرمان ملي آذربايجان هر بار که تحت فشار ساواک قرار می گرفت اين جمله شعارش بود: انسان وقتی کاري می کند بايد به آن پايبند باشد و نهراسد.

اين مقاومت او را در اين بيت خلاصه می کنم "من نمي گويم سمندر باش يا پروانه باش- گر باميد سوختی افتاده اي مردانه باش"

در رستاخير ملت ايران در سال 1357 رژيم ستمگر شاه ناگزير شد کليه زندانيان سياسي را آزاد کند و صفرخان نيز همراه عده بيشماری از زندان آزاد شد. وقتی به او گفتند آزادی شده اي، در کريدور زندان قصر تنها و سرگردان مانده بود، تهران را نمی شناخت، پول نداشت، يگانه دخترش نيز از آزادی او بي خبر بود و نتوانست به او کمک کند. دکتر يدالله سحابي، آن مرد بزرگوار همراه پسر برومندش مهندس عزت الله سحابی که از آزادي صفرخان آگاهی يافته بودند و وضع و موقعيت او را مي شناختند، خود را به زندان قصر رساندند و صفرخان را در کريدور زندان پيداکردند. خواستند او را همراه خويش به خانه خود ببرند اما اين روستائی بلند طبع و بلند همت از پيشنهاد آنها تشکر کرد و تنها خواست تا او را به خانه دخترش برسانند. ديدار غم انگيز پدر و دختر را در کتاب خاطرات صفرخان بخوانيد.

نامش زنده و يادش گرامی باد
  
 


 

ي