اخبار

پيك

                       

3 نامه تاريخی و افشاگرانه

كه از دفتر تاريخ پاك نخواهد شد

ماشين شكنجه و اعتراف

از عبدی هم عبور خواهد كرد؟

با كيانوری شروع شد، به سحابی

و ملی- مذهبی ها رسيد و حالا نوبت عبدی است

 

 

جناياتی كه مهندس سحابی در نامه اخير خود پرده از آن برداشت، ريشه و زمينه 20 ساله دارد. اين جنايات كه در ابتدا با شلاق و دستبند قپانی شروع شد تا از زندانيان اعتراف براندازی بگيرند اكنون به پيچيده ترين روش های روان گردانی مجهز شده است. زندان سه هزار( توحيد و كميته مشترك) را بستند و بجای آن تيمسارستان های خصوصی در بندهای اختصاصی زندان اوين برپا كردند و بند سه هزار را به قلب پادگان های سپاه پاسداران انتقال دادند. سپاهی كه قرار بود از انقلاب دفاع كند، در خدمت مخالفان انقلاب و عليه نيروهای انقلابی عمل می كند.

سه نامه ای كه در زير می آوريم هر كدام به نوعی در باره يك سناريوی واحد سخن می گويند: شكنجه و اعتراف به براندازي!

20 سال است براندازان واقعی، كسانی را در بازداشتگاه ها و شكنجه گاه ها به اعتراف دروغ و نفی حقيقت وادار می كنند كه مخالف براندازان واقعی اند. اين براندازان واقعی همان ها هستند كه امروز جبهه متحد توطئه عليه اصلاحات را رهبری می كنند.

اين سه نامه را بعنوان سه سند تاريخی در ادامه می خوانيد.

 

از نامه 16 بهمن 68 نورالدين كيانوری خطاب به علی خامنه ای

كودتا عليه انقلاب به بهانه كشف كودتا!ا

 

حضرت آيت الله!    

            روز‌‌پنجشنبه 15 بهمن ماه، بعد از ظهر بدون اينكه ما را پيش از آن آگاه كرده باشند، نمايندگان كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد به اتاق اقاي علی عموئی و من وارد شدند و از ما خواستند اگر نظرياتی داريم كه مربوط به حقوق بشر مي‌شود به آنها بگوئـيم.

            من به زبان فرانسه كه برای آنان هم قابل فهم بود گفتم كه به مهمترين اصول حقوق بشر كه در اعلاميه جهانی ذكر شده است و در قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران هم در نظر گرفته شده، در جريان عمل برخی مراجع قضائـی توجه نمی شود و آنها را زير پا مي‌‌گذارند. در مورد ما متهمان بازداشت شده توده‌ای هم چنين بوده است. مقامات زندان بر خلاف عرف بين‌المللی همراه آنان بودند.

            به اين سئوال كه  شكنجه شده‌ام، پاسخ مثبت دادم، ولی از ‌گفتن جريان دردناكی كه در اين نامه به آ‌گاهی شما مي‌رسانم، خودداری كردم.

من از شيوه بازداشت ديگران آ‌گاهی ندارم، اما آنچه بر ما ‌گذشته است باندازه بسنده ‌گويا است.

            صبحدم روز 17 بهمن ماه 1361 ساعت 5ر3  پس از نيمه شب ‌گروهی از پاسداران با بازكردن در خانه به اطاق خواب ما در منزل دخترمان ريختند و دستور دادند كه من فورا لباس بپوشم. اين آقايان تنها حكم بازداشت مرا در دست داشتند. اما نه تنها مرا، بلكه همسرم را هم بدون داشتن حكم بازداشت كردند. به آنهم بسنده نكرده دخترمان را هم كه در كارهای سياسی ما نه سر پياز بود و نه ته پياز، او را هم بدون حكم بازداشت كردند. تصور نفرمائيد كه به اينهم بسنده كردند، نه!  فرزند 11 ساله دخترمان و نوه ما را هم بازداشت كردند و همهً ما را به بازداشت‌گاه 3000، يعنی كميته مشترك دوران شاه كه من در آنجا مدتها (پيش از كودتای 28 مرداد كه نام آن زندان آگاهی بود) بازداشت و محاكمه و زندانی شده بودم بردند.

            پس از آزاد شدن دخترمان ( كه پس از شكنجه و يكسال و نيم زندان بدون محكوميت آزاد شد) معلوم شد كه آقايان بازداشت‌كنند‌گان، درغياب ما، خانه را "غارت" كرده ا ند. هر چيز ‌گرانبها را ، تا حتی مدارك تحصيلی من (از تصديق ششم ابتدائـی ‌گرفته تا  تا بالاترين سند علمی من كه حكم پروفسوری آكادمی شهرسازی و معماری جمهوری دمكراتيك آلمان بود) به غارت بردند و تاكنون كه 7 سال از آن زمان مي‌‌گذرد، با وجود ده‌ها بار درخواست دخترم و من، اصلا كوچكترين اثری هم از آنها پيدا نشده است. ظاهرا آقايان بازداشت‌كننده ما، اين اشياء ‌گران بهاء را بعنوان غنائم‌ جنگی در جنگ مسلمانان عليه كفار برای خود به غنيمت برداشته‌اند.

            اين بود "پيش‌درآمد" بازداشت ما.

از اين پس، "نمايش دردناك" آغاز و "پرده به پرده" دنبال مي‌شود.

            در مورد اكثر بازداشت شد‌گان از همان روز اول بازداشت و در مورد من چند روز پس از بازداشت،  شكنجه به معنای كامل خود با نام نوين "تعزير" آغاز ‌گرديد.

شكنجه عبارت بود ‌‌از شلاق با لوله لاستيكی تا حد آش و لاش كردن كف پا. در مورد شخص من در همان اولين روز شكنجه آنقدر شلاق زدند كه نه تنها پوست كف دو پا، بلكه بخش قابل توجهی از عضلات از بين رفت و معالجه آن تا دوباره پوست بيآورد، درست 3 ماه طول كشيد و در اين مدت هر روز پانسمان آن نو مي‌شد و تنها پس از 3 ماه من توانستم از هفته‌ای يكبار حمام رفتن بهره‌‌گيری كنم.

            نوع دوم شكنجه كه بمراتب از شلاق وحشتناك‌تر است، دستبند قپانی است. تنها كسی كه دستبند قپانی خورده مي‌تواند درك كند كه دستبند قپانی آنهم 10-8 ساعت متوالی در هر شب، يعنی چه؟

            در مورد من، پس از اينكه شلاق اوليه كه با فحش و توهين و توسری و كشيده تكميل مي‌شد سودی نداد، يعنی آقايان نتوانستند در مورد دروغ شاخدار ساخته شده كه در زير آنرا شرح خواهم داد از من تائـيدی بگيرند، مرا به دستبند قپانی بردند.

            18 شب پشت سر هم مرا ساعت 8 بعد از ظهر به اطاقی واقع در اشكوب دوم مي‌برند و دستبند قپانی مي‌‌‌ز‌دند و اين جريان تا ساعت 6-5 صبح يعنی 9 تا 10 ساعت طول مي‌كشيد. تنها هر ساعت مامور مربوطه مي‌آمد و دست‌ها را عوض مي‌كرد. چون ممكن است شما ندانيد كه دستبند قپانی چگونه است، آنرا توضيح مي‌دهم.

اين شكنجه عبارت از اينست كه يك دست از بالای شانه و دست ديگر را از پشت بهم نزديك مي‌كنند و بين مچ دو دست يك دستبند فلزی زده و با كليد آنرا تنگ‌ مي‌كنند. درد اين شكنجه وحشتناك است‌. طی 18 شب كه من زير اين شكنجه قرار داشتم، دو بار هم در تعويض ساعت به ساعت آن "غفلت" شد و از ساعت 12 نيمه شب تا 5 صبح به همان حال باقی ماندم. اين شكنجه كشنده و طولانی برای آن بود كه من به آنچه مي‌خواستند به "زور" اعتراف كنم، تسليم نشدم.

            من 18 كيلو از وزن خود را از دست دادم و تنها پوست و استخوان از من باقيماند، تا آن حد كه بدون كمك يك نفر حتی يك پله هم نمي‌توانستم بالا بروم و برای رفتن به دستشوئـی هم محتاج به كمك نگهبان بودم.

            پيامد اين شكنجه وحشتناك كه هنوز هم باقيست، اينست كه دست چپ من نيمه فلج است و دو انگشت كوچك هر دو دستم كه در آغاز كاملا بي‌حس شده بود، هنوز نيمه بي‌حس هستند. يادآوری مي‌كنم كه من در آن زمان 68 ساله بودم.

            همسرم مريم را آنقدر شلاق زدند كه هنوز پس از 7 سال، شب هنگام خوابيدن كف پاهايش درد مي‌كند. البته اين تنها شكنجه "قانونی” بود كه به انواع توهين و با ركيك‌ترين ناسزا‌گوئـي‌ها تكميل مي‌شد (فاحشه، رئـيس فاحشه‌ها و...) آنقدر سيلی و توسری به او زده‌اند كه ‌گوش چپ او شنوائيش را از دست داده است. يادآور مي‌شوم كه او در آن زمان پير زنی 70 ساله بود.

            خواهش مي‌كنم عجله نفرمائيد و نيانديشيد كه بدترين نوع شكنجه (تعزير) همين بود. نه، از اين بدتر هم دو نوع ديگر بود.

            نوع اول شكنجه جسمی بود و آن اينجور بود كه فرد را دستبند قپانی مي‌زدند و با طنابی به حلقه‌ای كه در سقف شكنجه‌خانه كار ‌گذاشته شده بود آويزان مي‌كردند و او را به بالا مي‌كشيدند، تا تمام وزن بدنش روی شانه‌ها و سينه و دست‌هايش فشار غيرقابل تحمل وارد آورد. درد اين شكنجه نسبت به دستبند قپانی ساده شايد ده برابر باشد. حتی افراد ورزيده‌ای مانند دوست عزيز ما آقای عباس حجری كه 25 سال در زندان‌های مخوف شاه مردانه پايداری كرد، چندين بار از هوش رفت. آقايان به اين هم بسنده نكرده و او را مانند تاب تلو تلو مي‌دادند.

            دوست هنوز زنده ما آقای محمد علی عموئـی كه با آقای حجری و 5 جوانمرد ديگر از سازمان افسری حزب توده ايران پس از كودتای امريكايی-انگليسی 28 مرداد 1332 بزندان افتاده و مانند يارانش 25 سال در همه زندان‌های مخوف شاه معدوم مردانه پايدار كرد، شاهد زنده اين شكنجه‌هاست. البته نه شاهد ديدار، بلكه خود او زير اين شكنجه‌ها قرار ‌گرفته است.

            آقای عباس حجری كه مردی ورزيده بود در اتْر اين شكنجه وحشتناك، دست راستش تا حد 4ر3 فلج شده بود تا آنجا كه نمي‌توانست با آن غذا بخورد.

            مرا مسلما به علت آنكه ديگر جانی برايم باقی نمانده بود از اين شكنجه معاف داشتند.

            نوع دوم، شكنجه روحی بود. اين نوع شكنجه كه در مورد من عملی شد، از همه شكنجه‌های ديگر دردناكتر بود. اين شكنجه چگونه بود؟

            پس از اينكه آقايان از تحميل اعترافات به من با شكنجه های و با‌‌هدفی كه در بالا شرحش را دادم، نااميد شدند، 3 بار مرا زير اين "آزمايش" قرار دادند.

            بار اول مرا به اطاق شكنجه بردند. مريم همسرم را كه چشمش را بسته و دهانش را با دستمالی كه در آن فرو كرده بودند بسته بودند روی تخت شلاق خوابانده و دهان مرا هم ‌گرفتند و در برابر چشم من به پای لخت او شلاق زدن را آغاز كردند. اين جريان پيش از شلاق‌زدن‌های شديد مريم كه در بالا يادآور شدم بود. پس از نشان دادن اين منظره، مرا به پشت در سلول شكنجه‌‌گاه بردند و به زمين نشاندند و از من اعتراف مي‌خواستند تا شلاق زدن به پای همسرم را كه من صدای ضربات شلاق و ناله او را مي‌شنيدم، پايان دهند. پس از چند دقيقه چون من حاضر به پذيرش آنچه از من مي‌خواستند نشدم (قبول طرح كودتا) مرا به سلول خودم بر‌گرداندند.

            من اكنون 7 سال است كه زير چوبه دار ايستاده‌ام. سو‌گند به وجدان انسانيم كه حتی يك كلمه از آنچه در اين نامه نوشته‌ام، غيرواقعی و حتی زياده روی نيست.

            چون من باز هم تسليم نظريات آقايان نشدم، بار دوم- باز هم مرا به اطاق شكنجه بردند. اين بار دخترم افسانه را خوابانده بودند و مشغول شلاق زدن به پای برهنه او بودند. باز هم مرا پشت در نشاندند و به ‌گوش كردن ناله‌های دخترم مجبور كردند و از من خواستند كه خواسته آنانرا بپذيرم و چون حاضر نشدم بار سوم باز هم مرا شبی به اطاق شكنجه بردند. اين بار همسرم مريم را دستبند قپانی زده و به سقف آويزان كرده بودند. او پاهايش هنوز روی زمين بود. مرا به پشت در شكنجه‌‌گاه آوردند و ‌گفتند ا‌گر اعتراف نكنی، مريم را بالا خواهيم كشيد. چون من حاضر به اعتراف نشدم دستور دادند كه مريم را بالا بكشند. من تنها صدای ناله‌های مريم را كه چون دهانش با دستمال بسته بود، بطور مبهم شنيدم. پس از مدتی آقای "ياسر" كه در درون شكنجه‌‌گاه بود فرياد زد متهم از حال رفته، دكتر را بيآوريد و مرا به سلول خود بر‌گرداندند.

            برای اينكه از حقيقت‌‌گوئـی دور نشوم، پس از چند هفته كه بازپرسي‌ها بطور كلی در بخش عمومي‌اش پايان يافته بود، بازپرس مستقيم من آقای "مجتبی” به من ‌گفت كه اين جريان سوم يك صحنه سازی بود و ناله‌ها را هم "ياسر" با صدای زنانه و مبهم مي‌كرده است. پس از ديدار كوتاهی كه با همسرم مريم داشتم او هم اين حقيقت را تائيد كرد و ‌گفت او را بالا نكشيدن.

 

حضرت آيت‌الله

            آيا همه اين اعترافات در چارچوب "تعزيرات" اسلامی مي‌‌گنجد؟

تعزير يعنی شيوه‌های امريكائـی و اسرائيلی آموخته شده به عوامل ساواك شكنجه‌‌گر، مانند دستبند قپانی، آويزان كردن به سقف با دستبند قپانی و ساير اقداماتی كه در بالا ياد آوری كردم؟

اين تعزير برای ‌گرفتن "اعتراف"دروغ بود.اعتراف به يك اتهام بكلی واهی و فرضی و نادرست و اتهام دروغی كه پس از اينهمه شكنجه‌ها و زير پا ‌گذاشتن بنيادي‌ترين اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران در مورد متهمين، پوچ بودن و دروغ بودن آن روشن ‌گرديد.

 

            همانطور كه ياد آور شدم، همه اين شكنجه‌ها برای اين بود كه از افراد برجسته حزب توده ايران اين اعتراف دروغ را بگيرند كه ‌گويا حزب توده ايران تدارك يك كودتای مسلحانه برای سرنگون ساختن نظام جمهوری اسلامی ايران را مي‌ديده؛ تدارك كودتائـی كه قرار بود در آغاز سال 1362 عملی ‌گردد.

            به ديد من، آقايانی كه اين دروغ شاخدار را ساخته بودند و اين‌همه شيوه‌های غير انسانی را برای ‌گرفتن تائيد اين دروغ شاخدارساخته ‌‌‌بودند، اين انگيزه را داشتند كه "دليلی” برای درهم شكستن حزبی كه در چهار سال فعاليت قانونی خود، عليرغم انواع فشارها، هم از طرف نظام جمهوری اسلامی و هم از سوی نيروهای ارتجاعی و ساير ‌گروه‌های راست و چپ‌نما همواره و بطور تزلزل ناپذير از انقلاب بي‌دريغ و با همه امكانات دفاع كرده و در همه رفراندوم‌های نظام با رای متْبت شركت كرده‌است، "توجيهی مردم پسند" بسازند.

            شاهد زنده و حاضر اين توطئه آقای محمد علی عمومي‌است كه نه تنها امروز، بلكه بارها و برای اولين بار چند سال پيش تمام جزئيات بازجوئـی وحشيانه و غيرانسانی را كه از او و از آقای عباس حجری بعمل آمده را در نامه‌ای در حدود 40 صفحه بوسيله حجت الاسلام ناصری، نماينده حضرت آيت  الله منتظری، برای ايشان فرستاده‌اند و از آن پس هم در موارد بي‌شمار هر‌گاه فرصتی پيدا شده، همه مطالب را باطلاع مقامات ‌گونا‌گون رسانده‌اند.

            جريان چنين بود كه از سوی بازجويان به آقای محمد علی عمومی و عده‌ای ديگر از كادر رهبری حزب تكليف مي‌شود كه ‌گزارش دروغ و ساختگی در اين باره كه حزب توده ايران چند هفته پيش از بازداشت تصميم ‌گرفته‌است تدارك كودتائـی را كه در بالا شرح دادم، بدهند. به دليل عدم پذيرش آقای عموئـی و ديگران، آنان را در زير سخت‌ترين شكنجه‌ها قرار دادند. آقای عموئـی، يعنی كسی كه در دوران طاغوت نه تنها 25 سال، يعنی تقريبا تمام جوانی خود را در زندان‌های مخوف رژيم شاه گذرانده است. همين روش درباره آقايان عباس حجری و رضا شلتوكی و چند نفر ديگر، منجمله شخص من اعمال ‌گرديد.

            يكی از موارد كه مربوط به آقای عباس حجری بود پيش از اين شرح دادم. در مورد ديگران هم مسلمان به همين جور بوده‌است.

            با همين شگردها، تا آنجا كه من شنيده‌ام از 12 نفر از اعضای رهبری مركزی حزب توانستند اين اعتراف دروغ را كتبا بگيرند.

            من عليرغم همه فشارها حاضر به پذيرش اين دروغ شاخدار نشدم. به من ‌گفتند كه همه اعضای هيات دبيران كه در بازداشت هستند، اين را پذيرفته‌اند كه ‌گويا حزب قرار است روز اول ماه مه (11 ارديبهشت 1362) كودتا كند.

            پاسخ هميشگی من اين بود كه:

اولا ا‌گر همه افراد حزب هم اين را در برابر چشم من بگويند، من اين دروغ را نمي‌پذيرم و برآنم كه آنها هم زير همان فشارهائـی كه به من وارد شده و يا بد‌تر از آن به اين دروغ اعتراف كرده‌اند.

تْانيا- آيا اين مسخره نيست كه حزبی بخواهد با نزديك به يكصد قبضه سلاح سبك (تفنگ) و مقداری نارنجك و يا يا دو تيربار سبك در برابر اين نيروی عظيم سپاه و ارتش و پليس و كميته‌های انقلاب و بسيجيان كودتا كند؟ شما كه ما را خيلی كار كشته و زرنگ مي‌دانيد، چگونه چنين "حماقتی” را به ما نسبت مي‌دهيد؟

            در پاسخ به من ‌گفتند كه افراد ديگر (حسن قائم پناه) ‌گفته كه شما از شوروي‌ها مقدار زيادی سلاح ‌گرفته و آنها را احتمالا در جنگل‌های مازندران و در بعضی باغ‌های اطراف تهران و بخشی را در خراسان مخفی كرده‌ايد.

            پاسخ من اين بود كه آيا اين احمقانه نيست كه اسلحه از شوروي‌ها به ميزان زياد بگيريم و آن را در جنگل‌های مازندران مخفی كنيم؟ آيا من به تنهائی مي‌توانم چنين كاری را انجام دهم؟ آنهم با وضع مزاجي‌ام. آيا يك نفر ديگر هم در ميان اين صدها بازداشت شده هست كه بگويد به من در ‌گرفتن اسلحه و مخفی كردن آن كمك كرده‌است؟ يكنفر هم پيدا نشد!

            ا‌گر هم شما عقيده داريد كه در يكی از باغ متعلق به دوستان، در اطراف تهران سلاح‌ها پنهان شده، برويد آنها را در بيآوريد.

            تْانيا- تمام اسناد و صورت جلسات هيات دبيران، يكجا بدست شما افتاده‌است. در اين صورت جلسات، نه تنها كلمه‌ای از اينكه چنين صحبتی حتی با هزار فرسنگ فاصله شده باشد ديده نمي‌شود، بلكه درست برعكس، درست چند هفته پيش از بازداشت، كه از ‌گوشه و كنار مي‌شنيديم و همه رفتار مامورين تعقيب كه شب و روز با ‌گروه‌های كاملا مجهز در تعقيب ما بودند احساس مي‌كرديم كه مقامات جمهوری اسلامی به علل سياسی عمومی در صدد وارد آوردن ضربه‌ای به حزب ما هستند و به همين جهت در هيات دبيران باتفاق آرا‏ء تصميم ‌گرفتيم كه كادر رهبری مركزی حزب را بطور غيرقانونی از كشور خارج كنيم و به تشكيلات كوچك مخفی حزب كه مسئوليت تدارك فنی اين كار را داشت ماموريت داده شد كه امكانات تدارك ديده خود را آماده سازد.

 

حضرت آيت الله!

            آيا اين خنده‌آور نيست كه كساني‌را متهم به تدارك كودتا كنند كه درست در همان دوران مورد ادعای آقايان اتهام زننده، اين افراد مي‌كوشند از كشور فرار كنند!

            در ‌گزارش ساختگی كه به افراد رهبری زير شكنجه تحميل شد، درست از همين افراد بعنوان رهبران بخش‌های سياسی- نظامی- تشكيلاتی و تبليغاتی كودتا نام برده شده‌است و از اين بالاتر، حتی ليست "كابينه" پس از پيروزی كودتا را سرهم كرده بودند كه در آن ‌گويا كيانوری رئيس جمهور(!!)، فلانی نخست وزير، عموئـی وزير خارجه و ديگری وزير جنگ و

            واقعا تعجب‌آور است كه چه "مغزهای داهيانه‌ای” اين كمدی بي‌مزه را تنظيم كرده بودند. البته تصور نفرمائيد كه اين نام‌گذاري‌ها تنها به اين نام‌گذاري‌ها باقی مانده بود. در اين دوران، در هر بخشی كه من را مي‌بردند از پاسداران و( نقطه چين در متن است) كه البته بعلت داشتن چشم بند، من آنها را نمي‌شناختم يكی توی سر من مي‌زدند و مي‌‌گفتند: {حال آقای رئيس جمهور چطور است؟}

             در همان دو سه ماه اول بازداشت، بر اتْر فشارهای سنگين، من دوبار دچار خونريزی معده شدم كه تنها با كمك سرم مرا از مر‌گ نجات دادند.

            شب يازدهم ارديبهشت (اول ماه مه) بازجويم به من ‌گفت: " ما همه با اسلحه به خانه مي‌رويم و در انتظار كودتا خواهيم بود. تو بدان كه ما به نگهبان بند يك نارنجك داده‌ايم كه ا‌گر صدای يك تير در شهر بلند شود، او نارنجك را از درون سوراخ در سلول تو به داخل خواهد انداخت."

            پاسخ من با تبسم به او اين بود: {اميدوارم شب را راحت بخوابی و فردا صبح همديگر را خواهيم ديد.} جريان بدرستی مانند ‌گفته‌های من پايان يافت و روشن شد كه مسئله "كودتای حزب توده ايران" بادكنكی بيش نبوده‌است.

            انتقال ما به زندان اوين يكسال طول كشيد. يكسال، بجای 24 ساعت مندرج در اصل 42 قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران، يعنی 365 بار 24 ساعت.

            در اين يكسال من و همسرم و دخترم از هر ‌گونه ملاقات با بستگانمان محروم بوديم .

            درپايان سال 1362 بخش عمده و پس از چند ماه بقيه زندانيان توده‌ای برای رفتن به داد‌گاه به زندان اوين منتقل شديم.

            در زندان اوين بجای اينكه بر پايه پرونده‌های ساخته شده در بازداشتگاه طبق ماده 32 قانون اساسی دادنامه‌ها در اسرع وقت تسليم داد‌گاه ‌گردد، جريان بازجوئـی با همان تفصيل دوباره از اول شروع شد و همه ما مجبور بوديم كه به صفحات دور و دراز پرسش‌ها پاسخ بدهيم، تنها با اين تفاوت كه در اينجا، تا آنجا كه من آ‌گاهی دارم، شكنجه‌های بازداشت‌گاه تكرار نشد.

            در طول  بازداشت اوين 11 نفر از اعضای كميته مركزی حزب، كه بازداشت شده بودند و اسامی آنان‌را در زير مي‌آورم بدرود حيات ‌گفتند:

 

1- آقای رضا شلتوكی

2- آقای تقی كيمنش ( اين دو نفر جزو آن ‌گروه افسران توده‌ای بودند كه 25 سال در زندان‌های شاه  مقاومت كردند.)

3- آقای ‌گا‌گيك ( كه در زمان شاه جمعا 15 سال در زندان و يكبار هم با خود شما در زندان بوده و در اولين شب ‌گرفتاري‌شما كه در سلول انفرادی بوديد برای شما سيگار آورده بود. بار ديگر هم كه حاج آقای مصطفی خمينی، فرزند بزر‌گ امام را به زندان آوردند و بدون بالاپوش در زمستان سرد در سلول انفرادی افكندند، ‌گا‌گيك يك پتو از بالاپوش خود را برای ايشان برد و ضمنا يادآوری كرد كه او ارمنی است و توده‌ای است. آيت الله حاج آقای مصطفی در پاسخ از او سپاسگزاری كرده و ‌گفتند {در چنين شرايطی اين مسايل اهميت ندارد.})

4- آقای باباخانی كه در زمان طاغوت سال‌ها در زندان بسر برده و مدتی هم با آقای لاجوردی در زندان مشهد بود.

5- پرفسور آ‌گاهی، استاد فلسفه.

6- حسن قزلچی، شاعر و نويسنده پير مرد كرد.

7- حسن حسين پورتبريزي

8- علی شناسائـی (اين دو نفر كار‌گر قديمی بودند و هر دو پس از كودتای 28 مرداد چندين سال زندانی بوده‌اند)

 9- محسن علوی - دبير سابقه دار رياضيات- (آقای علوی پس از 28 مرداد زندانی شد و زير شكنجه‌های حيوانی جلادان ساواك دست چپش بطور كامل فلج شده و به شانه‌اش آويزان بود)

10- آقای انصاری از اهالی تركمن صحرا و دكتر در علوم اجتماعی و ادبيات تركمن در اتحاد شوروی.

11- آقای رحمان هاتفی سردبير روزنامه كيهان در زمان انقلاب

 

            از جزئيات مر‌گ 10‌‌نفر (شماره‌های 2 تا 11) هيچ‌گونه اطلاعی ندارم و نمي‌دانم آنها زير شكنجه و يا بر اتْر شكنجه و يا در پی بيماری جان سپرده‌اند. بطوری كه من در بهداری زندان اطلاع پيدا كردم، هيچ ‌گونه سابقه‌ای از مر‌گ آنان و يا بيماری خطرناك در بهداری زندان اوين نيست.

            در مورد آقای رضا شلتوكي؛ ايشان مدتی مديد مبتلا به سرطان معده بودند و به همين علت نمي‌توانستند از غذای زندان بجز نان خالی چيزی بخورند. دوستانی كه با او در يك بند، در سلول‌های نزديك به هم زندانی بودند، ‌گفته‌اند كه بارها صدای التماس او را شنيده‌اند كه نان مي‌خواسته و مسئول پخش غذای زندان از دادن نان اضافی به او خودداری مي‌‌كرده‌است.

            پس از انجام محاكمات، در تابستان 1364 كه شرح آن را پس از اين خواهم داد، چند نفری، از آنجمله آقای حجری-عموئـی- شلتوكی- باقرزاده- ذوالقدر (همه از افسران 25 سال زندان كشيده دوران شاه) - بهرام دانش و دكتر احمد دانش و فرج الله ميزانی را به يك اتاق در حسينه منتقل ساختند.

            آقای عموئـی و ديگران مي‌‌گفتند كه از شلتوكی ورزشكار و نيرومند جز پوست و استخوان چيزی باقی نمانده بود و پزشكان هم جز داروی مسكن كاری برای او نمي‌كردند، تا اينكه ديگر اميدی به زنده ماندنش باقی نمانده بود، او را ابتدا به بيمارستان زندان و بعدا به كمك خانواده‌اش به بيمارستانی در تهران منتقل كردند و پس از آنكه ديگر پزشكان اميدی به زنده ماندنش نداشتند، دوباره به بيمارستان زندان منتقل شد و در آنجا به وضع دردناكی جان سپرد.

            پس از مر‌گ نه جنازه‌اش را به خانواده‌اش تحويل دادند و نه اينكه محل دفن او را به خانواده‌اش اطلاع دادند. حتی به خانواده‌اش قدغن كردند كه مبادا مراسم عزاداری برای او ترتيب دهند.

            در مورد 10 نفر ديگر، تنها پس از پايان محاكمات كه همه ما را از سلول‌های بند 209 به بند جديدا ساخته شده بنام آسايشگاه ( همين آسايشگاه را مهندس سحابی در نامه خود توصيف كرده است)، كه براستی نام بسيار بي‌مسمائـی است، به سلول‌های انفرادی منتقل  كردند. آقای عموئـی مي‌‌گويد كه ‌گا‌گيك را ديده كه چون خود مستقلا نمي‌توانسته راه برود، دو نفر او را بغل كرده بودند. او يك پيراهن مندرس و يك شلوار از آن مندرس‌تر در برداشته كه تمام بدنش از پار‌گی شلوار پيدا بوده‌است. پس از اين تاريخ ديگر هيچيك از افرادی كه ما طی چند سال ديديم، از او خبری نداشته‌است.

            چرا او به آن حال و روز افتاده بود؟ آيا در اوين هم همان برنامه‌شكنجه زندان 3 هزار تكرار شده بود؟

            در هر حال اين پرسش باقی ميماند كه به كسی كه در سرمای زمستان بالاپوش خود را به آيت الله مصطفی خمينی مي‌دهد، پيروان او حتی يك پتوی پاره نداده‌اند تا آن را به كمر خود ببندد و اين راه دراز را در زندان، در آن وضع در برابر چشم ده‌ها و‌‌ده‌ها مامور و كارمند عبور نكند و مورد استهزا قرار نگيرد.

            از زمان انتقال، از زندان 3 هزار به زندان اوين تا پايان محاكمات در تابستان 1364 و تا چند ماه پس از آن، در سلول‌های انفرادی 80ر1 متر در 80ر2 متر بوده‌ايم. در برخی سلول‌ها 3-2 و در موارد كمی حتی 5 يا 6 نفر زنداني‌بوده‌اند. از هواخوری بكلی محروم بوديم و هفته‌ای يكبار امكان استفاده از حمام داشتيم.

جريان محاكمه

            در دوران طاغوت كه من و شماری ديگر از رهبران و مسئولين حزبمان به بازداشت و محاكمه كشيده شديم و دادستان نظامی برای من و چند نفر ديگر (از 14 نفر) تقاضای مجازات اعدام كرده بود،‌‌ ما دوازه وكيل درجه اول تهران را انتخاب كرديم.

            پس از 28 مرداد 1332 هم كه عده زيادی از رهبران و اعضای حزب ما به زندان افتادن و آزموده قصاب دادستان نظامی بود، همه متهمان توده‌ای از حقق  داشتن وكيل بهره منتد شدند. اين حق در قانون اساسی جمهوری اسلامی نيز در نظر ‌گرفته شده است ولی در محاكمات ما بطور كامل زير پا ‌گذاشته شد و به ما امكان تعيين وكيل و مطالعه پرونده داده نشد.

دادرسی ها در دهم تيرماه 1364، يعنی درست سه سال و نيم پس از بازداشتمان آغاز شد و دادخواست بدون توجه به تناقضات شگفت انگيزی كه در پرونده های بازپرسی بود، بدون توجه به مواد قانون اساسی در مورد بي‌اعتبار بودن اعترافاتی كه با اعمال فشار، تهديد و شكنجه ‌گرفته شده است، تنظيم شده‌ بود.

            خنده ‌دار اينكه دادستان برای آقای فريبرز صالحی كه در 8 شهريور 1360، يعنی نزديك به يكسال و نيم پيش از بازداشت ما، بازداشت شد و از آن روز تا زمانی كه اعدام شد (تابستان 1367) در زندان بود و همچنين آقای دكتر فريبرز بقائـی در 15 تيرماه 1360 يعنی بيش از يكسال و نيم پيش از بازداشت ما بازداشت ‌ شده بود به جرم "قصد براندازی جمهوري‌اسلامی ايران" تقاضای اعدام كرد. براستی كه شگفت انگيز است.

حضرت آيت الله

            همانجور كه حضرتعالی آ‌گاهی داريد، در تابستان 1367 پس ازعمليات "مرصاد" در ماه‌های خرداد  تا مهر ماه عده ‌بي‌‌شماری از زندانيان در زندان‌های كشور و بويژه در زندان‌های تهران (اوين و رجائـی شهر) اعدام شدند و در ميان آنان تعداد زيادی از زندانيان توده‌ای كه كوچكترين رابطه‌ای با مجاهدين خلق هر‌گز نداشتند بودند.

            من از تعداد تيرباران شد‌گان آ‌گاهی دقيقی ندارم، تنها در كنار آن 11 نفر مفقود شد‌گان كه در زندان به درود حيات ‌گفته اند، من اسامی 50 نفر از اعدام شد‌گان حزب را در اختيار دارم كه بدون ترديد تعداد واقعی اعدام شد‌گان خيلی بيش‌تر از اين شمار است.

 

            شگفت انگيز است كه در اين "كشتار" نه تنها تعداد معدودی كه زير حكم اعدام بودند، بلكه شمار زيادی از افرادی كه محكوميت‌های غير اعدام داشته‌اند، مانند حبس ابد، بيست سال، 15 سال و حتی 6-5 سال بدون هيچگونه دليل تازه‌ای اعدام شده‌اند.

 

            نورالدين كيانوری 16 بهمن 1368

 

 

ضميمه نامه نورالدين كيانوري

 

نقل از مصاحبه مجله حوزه، با

مهندس ميرحسين موسوی درباره

"‌امام و مديريت اسلامی”

 روزنامه كيهان 13-5-68 ص 6

 

            {نكته مهم ديگر: معمولا انسان كه پير مي‌شود و عمری از او مي‌گذرد، فعاليت ذهني‌اش كاهش پيدا مي‌كند و مطلب را ديرتر دريافت مي‌كند، اما امام به هيچ وجه اين حالت را تا دقايق آخر عمر پربركت پيدا نكردند. هر دفعه كه با ايشان روبرو مي‌شدم احساس مي‌كردم؛ از نظر سرعت انتقال و برخورد با مسإله، با وجود كهولت سن، متْل يك جوان بيست و دو ساله بودند. يعنی همان سرعت انتقال و شايد سريعتر از آن را داشتند.

            در وهله اول، در موقع گزارش، زياد توضيح مي‌دادم، بزودی متوجه شدم كه نيازی به اين توضيحات نيست، از اين روی مسائل را تلگرافی و فشرده خدمت ايشان مطرح مي‌كردم. هميشه احساس من اين بود كه سريعا مطالب مطرح شده را دريافته‌اند. دريافت‌های ايشان دريافت‌های بسيار دقيق و عميق بود. متْلا در جريان حزب توده، به ما تلفن زده شد كه حزب توده توطئه وسيعی را پی ريخته و مساله چنين مطرح بود كه ظرف 48 ساعت تا 24 ساعت ممكن است اتفاقاتی بيفتد. تلفن كرديم به برادرمان جناب هاشمی رفسنجانی و مساله با بقيه مسئولين بالای مملكتی مطرح شد. گويا حضرت آيت الله خامنه‌ای با آيت الله موسوی اردبيلی آنوقت تشريف نداشتند. بالاخره فورا خدمت امام رفتيم. برادران اطلاعاتی مسئله را گزارش دادند.

            حضرت امام با دقت مساله را گوش دادند. سپس تحليلی در ظرف چند دقيقه از روند حركت شرق و غرب ارائه كردند و فرمودند:

              {اين اطلاعات كاملا نادرست است. هيچ مسئله‌ای پيش نخواهد آمد.}

            اصرار شد كه آقا چنين نيست، خود آنان اعتراف كرده‌اند. ايشان فرمودند:

            {من نمي‌گويم مواظب نباشيد و تحقيق نكنيد، ولی بدانيد اين مسائل و اطلاعات دروغ است}

            بعد هم تحليل حضرت امام درست در آمد و نظر ايشان تْابت شد.  

ادامه در صفحه بعد