ايران

پيك

                         

 

مصاحبه محمد رضا خاتمی با نشريه "آفتاب"

حتی اگر يك نماينده در مجلس

داشته باشيم کنار نمی کشيم!

1- ما از يك جبهه وسيع برای مردمسالاری دفاع می کنيم و تشکيل آن را گريز ناپذير می دانيم

2- طرفداران و مدعيان "توطئه" به چوپان دروغگو تبديل شده اند

3- با تمام فشاری که به اصلاح طلبان وارد آمده، حتی به گروه هاي اصلاح طلب خارج از حاكميت، امروز موقعيت آنها در ميان مردم بهتر از پيش و همچنان رو به رشد است

4- کودتا برای جناح راست و مخالفان اصلاحات حکم خودکشی را دارد

5- در هيچ زمانی جنبش تحول خواهی مردم ايران، تمام عناصر لازم تحول را مانند شرايط امروز در اختيار نداشته است.

6- جناح راست و مخالفان اصلاحات اگر در موقعيت ضعف و ريزش نيرو نبودند اينگونه سراسيمه دست به اقدام نمی زدند و حادثه نمی آفريدند.

7- آنها که اصلاحات را ناممکن و شکست خورده معرفی ميكنند، راه حل و گزينه خودشان را اعلام کنند!

 

محمد رضا خاتمي، دبير کل جبهه مشارکت ايران اسلامی در مصاحبه مشروحی با نشريه "آفتاب" ديدگاه های سياسی اين حزب سياسی را که جبهه اصلاحات می کوشد به هر نحوه ممکن آن را از صحنه سياسی ايران حذف کند تشريح کرده است. اين مصاحبه را با کمی اختصار در زير می خوانيد:
- تعريف اصلاحات
به نظر من هدف اصلاحات استقرار كامل مردمسالاری است. اين به معنای اين نيست كه در كشور ما اصلاً مردمسالاری وجود نداشته است، بلكه بدين معناست كه مردمسالاری به صورتی نهادينه نشده است كه امكان بازتوليد استبداد وجود نداشته باشد. مردمسالاری در كشور ما در شكل و نماد ظاهری آن يعنی انتخابات وجود دارد، اما قوانين و قواعد مردمسالارانه كامل نيست و سليقه حرف آخر را مي‌زند. به همين جهت موانع مهمی بر سر راه انتخابات وجود دارد كه گاه با حالت‌های كدخدامنشانه و يا حوادث اجتماعی و سياسی اين موانع كم يا زياد مي‌شود. تا نهاد‌های مستقل مدنی از قدرت لازم برخوردار نشوند، امكان بازگشت استبداد وجود دارد. چه لخت و عريان و چه در پوشش قانون، دين، استقلال و ...
مردمسالاری يعنی هر چه ملت بخواهند. مسلماً هر ملتی بسته به شرايط ايمانی و آيينی و فرهنگی و بومی خود شيوه‌ای از زندگی را مي‌پسندد كه درميان ملتی ديگر حتی مي‌تواند مذموم باشد. به همين جهت، خوب يا بد، ما حق نداريم بگوييم آنچه مردم خواسته‌اند نبايد اجرا شود. البته ما مي‌توانيم آنچه را مي‌پسنديم تبليغ كنيم و به گوش و دل مردم برسانيم و حتی اگر برخلاف ايده‌های ما روش ديگری را بر گزيدند اين حق بايد برای ما بايد باقی باشد تا در فضايی مناسب آرا وعقايد خودمان را باز هم تبليغ كنيم و امكان كسب اكثريت را داشته باشيم. مسلماً ورای اين تفسير، يا استبداد و ديكتاتوری است يا هرج و مرج. 
به نظر مي‌رسد ورای اين كه اعتقادات ما چه باشد، اصلاحات مردمسالارانه نياز مسلم كشور است كه مردم هم به اين نكته رسيده‌اند. دو گروه معتقد به اين مسأله نيستند:
اول كسانی كه وضع قبلی را مي‌پسندند و آنچه را در اين چند سال پس از دوم خرداد 76 اتفاق افتاده است، انحراف مي‌دانند كه وزن آنها مشخص شده است. گروه دوم كسانی هستند كه اصولاً اصلاحات را در ساختار فعلی نظام غير ممكن مي‌دانند. اين گروه بايد پاسخ دهند بديل آنها برای خروج از وضع فعلی چيست؟نمي‌توان اصلاحات را نفی كرد و به عنوان يك نهاد سياسی يا صاحب‌نظر اجتماعی بديلی ارائه نكرد. هستند كسانی كه مسأله جمهوری ناب يا حتی سلطنت و جدايی دين از سياست را توصيه مي‌كنند. منتهی بسيار مهم است كه برای رسيدن به اين هدف خود شيوه متناسب را ارائه دهند. آيا برای ساختار شكنی به روش‌های ساختار شكن معتقدند يا به روش‌های ديگر و آنچه همواره در اين ميانه مغفول مانده است، همين "روش" است كه به نظر من روش متناسب با هدف خواهد بود. اصلاحات جز با روش‌های اصلاح‌طلبانه كه شامل چند عنصر آرامش، قانون‌گرايی (حتی اجرای قانون بد)، مسالمت آميز بودن روش و پذيرش اصل تدريجی بودن و آمادگی پذيرش هزينه است، پيش نمي‌رود. در حالی كه ساختار شكنی كه معتقدم مردم ما نيز با آن موافق نيستند جز از طريق روش‌های ساختار شكن كه متضمن خشونت و هرج و مرج است، به پيش نمي‌رود.
بنابراين صرف نظر از اينكه بتوانيم نشانه‌هايی از حيات يا ممات جنبش اصلاح‌طلبانه فعلی را ارائه بدهيم معتقدم هيچ راهی جز همين راه اصلاحات وجود ندارد و اگر هم به فرض محال اين جنبش نابود شده باشد، باز بايد جنبش اصلاحات ديگری را بر پا سازيم، در حالی كه همان گونه كه گفتيم جنبش اصلاحات زنده و پويا و البته آرام و صبور است. 
مقايسه كوچكی از وضعيت كلی كشور در همه زمينه‌ها كه سياست جزء كوچكی از آن است نشان دهنده سير پيش رونده اصلاحات است. گسترش نهاد‌های مدنی و تعميق فعاليت‌های آنها، وسعت فضای اطلاع رساني، شكستن تابوهايی كه نزديكی به آنها غير ممكن مي‌نمود، شفافتر شدن فضای اجتماعی و سياسي، جامعه چند صدايي، تقدس زدايی از عرفيات، فضای مناسب‌تر برای روی كار آمدن نسل جديد بر اساس معرفت و رقابت و ... از جمله اين نشانه‌هاست كه چه به لحاظ كمی و چه به لحاظ كيفی قابل اثبات هستند.
اصلاح‌طلبان البته منكر هزينه‌های كم وبيش سنگين اين حركت نيز نيستند، اما نبايد پرداخت هزينه‌های سنگين را مساوی شكست جنبش اصلاحات دانست. بهترين دليل زنده بودن جنبش همين افزايش فشار‌هاست،‌چرا كه فشار‌های قبلی نتوانسته است حتی ما را زمين گير كند. از طرفی محافظه‌كاران مي‌دانند كه زمان به نفع آنها نيست و دچار ريزش نيروی شديدی شده‌اند. آنها در جامعه، زمانی 7 ميليون رای داشتند اما امروز همين تعداد هم حمايت كننده ندارند. به علاوه آنها با ريزش شديد نخبگان در حوزه‌های علميه، دانشگاه‌ها، صنوف مختلف و حتی درون خانواده‌های خود روبه‌رو شده‌اند.
در حقيقت برای جناح مقابل اصلاحات، هيچ‌گونه اميد زايندگی و بازسازی بر اساس ايده‌ها و روش‌های قبلی وجود ندارد و به همين جهت با توسل به ابزار قدرت مي‌كوشند با اصلاح‌طلبان برخورد كنند. در حالی كه زايندگی و باروری اصلاحات روز به روز افزونتر مي‌شود و هر روز عرصه‌های جديد، چهره‌های جديد و حركات جديدی را شاهد هستيم.
بسياری از نيروهای سياسی احساس مي‌‌كنند كه ايران در آستانه يك تحول و نقطه عطف سياسی قرار گرفته است. آيا شما هم چنين احساسی داريد؟ 
اين تحول ايجاد شده است، اما اثر گذاری تحول اجتماعی بر روی ساختار‌های اجتماعی نيازمند زمان است. من اين تحول را مثبت و سازنده و البته دگرگون كننده مي‌دانم و حداقل چهار عامل را در آن دخيل مي‌دانم. 
اول تغيير نسل، دوم افزايش انفجاری معرفت و دانايي، سوم سيستم‌های اطلاع‌رسانی غير قابل كنترل و چهارم با كمال تاسف ناكارآمدی در پاسخگويی به تحولات غير قابل اجتناب در همه عرصه‌ها. ما در طول صد سال گذشته حداقل پنج جنبش اجتماعی داشته‌ايم، مشروطيت، جنبش ملی شدن صنعت نفت كه نطفه‌های آن از شهريور بيست بسته شد، نهضت 15 خرداد ، انقلاب اسلامی و اينك جنبش اصلاحات.
وقوع زمانی همه اين جنبش‌ها نشان دهنده اين نكته است كه تغيير نسل يك عامل مهم برای وقوع جنبش بوده است. اما پيروزی يا شكست اين جنبش‌ها به عوامل ديگر بستگی داشته است. در هيچ زمانی شايد ما تجمع همه عوامل را در يك زمان مثل حالا نداشته‌ايم. در بيانيه پايانی كنگره سوم حزب مشاركت از بحران عظيم اجتماعی موجود ياد شده است و بر روی هم افتادن شكاف‌های موجود در يك زمان خاص نشان داده شده است. بر اساس همين تحليل من معتقدم تحول تحقق يافته كه عمدتا ً‌اجتماعی است، اثار خود را درعرصه سياسی گذاشته و مي‌گذارد. من برای تحول ويژگي‌های زير را قائل هستم.
1- تحول در همه عرصه‌ها خواهد بود. يعنی نظام اقتصادي، اجتماعی و سياسی متناسب با نياز‌ها و الزامات كشور سخت دچار تحول خواهد شد.
2- محور تحولات نگاه مردمسالارانه است كه بايد آن را مردمسالاری ايرانی ناميد.
3- تحولات از منظر نگاه به درون است، نه خارج 
4- حقوق شهروندی و نفی حاكميت طبقاتي، اولويت اول در اين تحول است.
5- رعايت و التزام به ارزش‌های جهانی نظير حقوق بشر، صلح جهانی به هدف بازگشت ايران به جايگاه بين‌المللی خود و بخصوص ارتقای جايگاه هر ايرانی در هر جای دنيا وجهه همت قرار خواهند گرفت. 6-ورود عناصری كه اكثريت قاطع آنها كاملاً ‌جديد و به احتمال زياد بيرون از حاكميت فعلی خواهد بود، اما افرادی خواهند بود معتقد به سر بلندی وعزت كشور، واقع بين و مصلحت‌گرا و در عين حال باورمند ومتعهد و البته از درون كشور.
گفت‌وگوی مكتوب شما و "جمعيت مؤتلفه" اگرچه اقدامی از نظر ارزشی پسنديده بود، اما برخی معتقدند فاقد تأثير سياسی مشخص خواهد بود. به اعتقاد آنها جريان راست سنتی و محافظه‌كار نقش جدی در ميان جريان اقتدار‌گرا و رهبری آن ندارد و از اين رو توافق با آنها (در صورت تحقق) تأثيری بر روند اقدامات آنها نخواهد گذاشت. در اين مورد چه نظری داريد؟
ما در طول چند سال گذشته تلاش‌های زيادی برای مراوده و تماس با صاحبنظران، گروه‌های مرجع و احزاب و جريانات سياسی و اجتماعی داشته‌ايم و از همه آنها نيز بهره گرفته‌ايم و ادامه نيز خواهيم داد. اگر من ليست اينها را بگويم، بسيار طولانی خواهد شد. بر اين اساس مكاتبه جبهه مشاركت با مؤتلفه - كه بهتر است مناظره نام نهيم - ورود به يك معامله سياسی نبود، چرا كه اولاً در ساختار قدرت فعلی ايران، مؤتلفه دارای چنين جايگاه اثر گذاری نيست (نه مؤتلفه و نه هيچ حزب، گروه و شخصيت جناح محافظه‌كار) و دوم اينكه اصولاً‌ معتقد به اينگونه معاملات سياسی نيستيم. البته اين را نبايد به معنای كنار گذاشتن سياست ورزی و ورود عنصر تعصب و اصول گرايی در اين عرصه دانست، ما معتقديم بايد با همه اطراف سياست در ايران صحبت كرد حتی گفت‌وگو و صحبت‌های چانه زنانه وحتی غير علنی را اگر برای گرفتن امتياز به نفع كل حركت و مردم باشد، نفی نمي‌كنيم. ولی ورود در اين ميدان به قصد بستن بار منافع شخصی يا حزبی را خيانت مي‌دانيم.
اما مؤتلفه به لحاظ فكری مي‌تواند جناح اقتدارگرای حاكم را نمايندگی كند (و نه به لحاظ علمي). به همين جهت اين مناظره، چالش افكار، ايده‌ها و راه‌حل‌هايی بود به قصد شفافتر شدن فضای فكری جامعه كه گاه در منازعات حاد سياسی ممكن است اصل و موضوع مورد منازعه ناپيدا بماند و عده‌ای تصور كنند دعوا فقط بر سر قدرت است. ديگر اينكه ما به هر حال معتقد به گفت‌وگو و اين مي‌تواند سبب سالم سازی فضای اجتماعی و جلوگيری از سوء استفاده از ابزارهای قهريه و عدليه و سوق دادن همه ما به مبارزه در عرصه نوشتن و گفتن و شنيدن و خواندن به جای مبارزه در خيابان و ميدان شود.
به همين لحاظ بايد اين شيوه را ادامه داد و خوشبختانه اين قدم خير كه ابتدا توسط دبير كل مؤتلفه برداشته شد، امروز از سوی بسياری گروههای ديگر مورد قبول واقع شده است و به اين روش روی آورد‌ه‌اند.
برخی از تحليل‌گران معتقدند مقاومت ما در برابر "نظريه توطئه" باعث شده است كه از درك نقش عامل بيرونی در تحليل رفتارهای خشن و سركوبگرانه جناح اقتدارگرا عاجز شويم. آيا فكر نمي‌كنيد با وارد كردن يك نيروی خارجی در تحليل رفتار جناح مقابل (مثلاً اسرائيل) بهتر مي‌توان رفتارهای اين جناح را تحليل و تفسير كرد؟
رد نظريه توطئه به معنای رد احتمال بعضی برنامه‌ريزي‌های توسعه‌طلبانه و مداخله‌گرانه نيروهای خارجی در كشور نيست. بلكه به اين معناست كه نبايد دستگاه تحليل سياسی ما بر محوريت نظريه توطئه بچرخد. بايد واقع گرا بود و چون واقعيت آن نيست دنبال كنندگان تئوری توطئه در جامعه ما چون چوپان دروغگو سرنوشت خوبی پيدا نخواهند كرد و قبل از هر كس ديگر درتوهمات خود چنان غرق مي‌شوند كه گاه حتی فرصت نجات خود از اين غرقاب را هم پيدا نمي‌كنند.
من هنوز اعتقاد ندارم جريان سازمان يافته‌ای درون كشور وابسته به خارج وجود داشته باشد كه به شيوه‌های متعارف و غيرمتعارف حركات خود را هماهنگ با آنها انجام دهد.
اما نكته مهم اين است كه در جهان امروز بسته به نگرش افراد به شيوه حكومت و نحوه توزيع قدرت در جامعه اقداماتی صورت مي‌گيرد كه مي‌تواند كاملاً مشابه اقداماتی باشد كه در كشور ديگر تحقق مي‌پذيرد. مثلاً معتقدين به مردمسالاری در همه جای دنيا، شيوه‌های نسبتاً‌ يكسانی دارند و غير مستقيم هم بر همديگر اثر مي‌گذارند و بر عكس معتقدين به تبعيض، خودی و غيرخودی و اقتدارگرايی رفتارهای مشابهی با هم در سراسر دنيا دارند. جناح محافظه‌كار بسيار تلاش دارد از تشابه‌های بعضی شعارهای داخل كشور با شعارهای حقوق بشری دنيای غرب اين رابطه را تداعی كند، ‌اما واقعيت چيز ديگری است. حال خود آنها هم رفتارهای خشونت آميز و گاه سركوب‌گرانه‌ای دارند كه مثلاً مشابه آن در اسرائيل ديده مي‌شود. ما نبايد اين اشتباه را بكنيم كه اسرائيل به آنها خط مي‌دهد، بلكه بايد اينگونه تفسير كرد كه فلسفه حكومت شما هر چه باشد، روش شما هم از همان زاييده خواهد شد. وجود فلسفه سياست و حكومت بعضی از اين آقايان همان است كه مسأله در آنجا ديده مي‌شود، روش نيز همان خواهد بود
جبهه مشاركت با انجام اقداماتی وسعت نظر و طرفيت خود را برای همكاری با نيروهای سياسی متفاوت نشان داده است. فكر نمي‌كنيد زمان آن رسيده است كه به طور صريح به دنبال ايجاد جبهه گسترده‌ای از نيروهای طرفدار مردمسالاری و اصلاح طلب در كشور باشيم؟ چرا هيچ اقدام عملی در اين جهت انجام نمي‌شود؟
جبهه مشاركت معتقد به وجود يك جنبش مردمسالارانه گسترده و چند صدايی است كه در عين اختلافات درونی هدف اوليه استقرار مردمسالاری را دنبال مي‌كند. اين جبهه به حدی گسترده است كه در توان يك حزب، آن هم حزب نوپايی مثل مشاركت نيست كه بخواهد محوريت اين جبهه گسترده را به عهده بگيرد. به علاوه دامنه اين جبهه در همه عرصه‌ها پهن شده است و بخش سياسی آن جزء كوچكی از آن است. در حالی كه در بخش اقتصادي، اجتماعي، فرهنگی و ... هم ريشه‌های عميقی دارد.
من گمان مي‌كنم نبايد در شكل‌گيری اين جبهه دخالت بي‌جهت يا عجله كنيم. به اين دليل كه جنبش متعلق به چند جريان سياسی نيست كه از اتحاد آنها كل جنبش انسجام پيدا كند، بلكه بايد تلاش كرد تا همه گروه‌ها اعم از سياسي، اجتماعی يا صنفي، جايگاه خود را پيدا كنند و متناسب با وزن خود در جامعه اثر‌گذار شوند.
اعلام صريح تشكيل يك جبهه گسترده سياسی به نظر من بيشتر اثر تبليغی و سياسی دارد تا اين كه بتواند قدرت موتور جبهه اصلاحات را بيشتر كند. نكته ديگر اينكه همه می دانيم طيف اصلاحات، طيف بسيار متنوع و گسترده‌ای است كه در درون آن گاه تضاد‌هايی ديده مي‌شود، اين تضاد در مواردی به اندازه تضادی است كه مثلاً بين اصلاحات ومخالفان اصلاحات وجود دارد. هنر مشاركت اين بوده و اين خواهد بود كه در اين طيف گسترده، امكان رايزنی و همكاری لازم به همه طيف‌ها را پيدا مي‌كند و نه اينكه با انحراف به سوی بعضی طيف‌ها در حقيقت مرزبندي‌های كاذب درون اين جبهه را به مرزبندی واقعی تبديل كند. متأسفانه در بعضی گروه‌ها هم سوء تفاهم‌هايی وجود دارد كه اگر حزبی مانند مشاركت بخواهد گام پيش نهد، مشكل افزا مي‌شود.
در عين حال ما روابط خودمان را با همه اين طيف‌ها در حد متعادل ومعقول و به نفع جنبش مردمسالاری حفظ كرده‌ايم. در حقيقت يك جبهه عام مردمسالاری به خودی خود، وجود پيدا نكرده است. علت اصلی آن هم رفتارهای خشن طرف مقابل است كه با وجود همه اختلاف‌های حركت‌های معتقد به مردمسالاری را با وجود تفاوت در مواضع اقتصادي، فرهنگي، سياست خارجی و حتی بعضی اعتقادات حول مردمسالاری و دفاع از حقوق شهروندی منسجم كرده است وتا اين رفتارها وجود دارد، ديگر نيازی به تلاش بيشتر نيست.
جناح اقتدار گرا به جای انجام يك اقدام جنجالی و پر سر وصدا، به تدريج و آرام آرام در حال دستگيری و از ميدان خارج كردن چهره‌های فعال اصلاح‌طلب است، گمان مي‌رود كه خط مشی كنونی اصلاح‌طلبان به موفقيت آنها در اجرای برنامه‌های خويش منجر مي‌گردد؟ چه به نحوی برای مقابله با اين سركوب آرام و بی سر وصدا مي‌توان در راهكار اصلاح‌طلبان تصور كرد؟
محافظه‌كاران پر سر و صداتر از اقدامات فعلی چه كاری مي‌توانستند انجام بدهند؟ مثلاً كودتا كنند و كار اصلاحات را يكسره كنند؟ آنها از چه نيروی ميدانی برخوردارند؟ نيروی اراده كننده اين نيروی ميدانی در چه حدی است؟ برنامه بعدی آنها برای اداره كشور چيست؟ چه توجيهی برای ايران و دنيا مي‌توانند داشته باشند؟
به دليل همين سؤال‌های جدي، اقدام نهايی آنها در حقيقت خودكشی آنها خواهد بود و خوشبختانه هنوز بخش راديكال راست محافظه‌كار حرف‌های نهايی را درميان آنها نمي‌زند. آنها از همه نيروهای به ظاهر مدنی خود استفاده مي‌كنند و البته تلاش كرده‌اند منسجم‌تر عمل كنند.
به نظرمن محافظه‌كاران به خوبی به اين نكته واقفند كه اگر بخواهند با يك اقدام همه جانبه همه چيز را جمع كنند، نه توان اين را دارند و به فرض محال هم اگر بتوانند چنين كاری را هم انجام دهند، توان اداره كشور پس از اين اقدام را ندارند و بلافاصله خود به شقوق كاملا ً‌متضادی مي‌شكنند. مگر اصلاحات منحصر در چند صد نفری است كه امروزه اسم و رسمی دارند؟ 
فعلاً درون جبهه مخالف اصلاحات نيروهايی وجود دارند كه هر چند به شدت محافظه كار و مخالف تغيير در ساختار قدرت هستند، ولی دركی از منافع ملی دارند كه مانع از آن مي‌شود كه با روش‌های براندازانه عليه اصلاح‌طلبان موافقت كنند. اين نيروها در جناح محافظه‌كار در اكثريت هستند، ولی متأسفانه به شدت مرعوب ومنزوی هستند و چون اصولاً روش‌های مردمسالارانه درون اين جناح پذيرفته نشده است، اين جناح امكان قدرت‌يابی چندانی ندارد و بيشتر به عنوان مانع راديكاليزم بيشتر در محافظه‌كاران عمل مي‌كنند.
اصلاح‌طلبان بايد به اين جريان كمك كنند تا از زير يوغ اقليت راديكال راست بيرون بيايند. چنين برنامه‌ای بايد به عنوان يك راهبرد در جناح اصلاح‌طلب پيگيری و دنبال شود و محور گفت‌وگو قرار گيرد.
اما آنچه اين روزها به عنوان حركت‌های ضد اصلاحات در قالب دستگيري‌ها يا حملات فيزيكی يا تبليغی مي‌بينيم به نظر من نشانگر تغيير در خط مشی محافظه‌كاران نيست. راديكال‌های محافظه‌كار اصولاً‌ در سنگر‌های دفاعی قرار داشته و قرار دارند و بديهی است هر چه جنبش اصلاحات بيشتر پيشرفت كند و پايه‌ای از پايه‌های قدرت آنها را بلرزاند، بايد انتظار داشته باشد تا متناسب با همان پيشروی پاسخ دريافت كند. اين روال هميشگی محافظه‌كاران بوده و خواهد بود و البته بايد توجه داشت در اين ميان روش دوگام به پيش، يك گام به پس جنبش اصلاحات هم ادامه خواهد داشت.
جايگاه دولت در چالشی كه امروز ميان اصلاح‌طلبان طرفدار مرمسالاری و اقتدارگرايان وجود دارد، تا حدودی مبهم است. دولت تمايلی به جهت‌گيری آشكارندارد، اما جناح اقتدارگرا اين دولت را رها نمي‌كند. فكر نمي‌كنيد تصريح جايگاه دولت به شفاف شدن فضای سياسی كشور كمك كرده و ما را در تحقق مردمسالاری بيشتر ياری كند؟
در جريان تحولات، دولت اصلاحات خواسته است نقشی فراجناحی داشته و يا به عبارتی نقش بي‌طرف را در منازعات و رقابت‌های سياسی جناح‌ها ايفا كند.
اين امر بخصوص از آن جهت مهم است كه حاكميت وقدرت در بينش جناح محافظه‌كار در برابر اجتماع و جهت‌گيري‌های مردم نبايد و نمي‌تواند بي‌طرف و بي‌تفاوت باشد. از نگاه آنان، محافظه‌كاران بايد در تحولات و امور به‌نحوی مداخله كنند كه آنچه را "حق" مي‌پندارند، حاكم كنند و از رشد هر آنچه مطابق سليقه آنها نيست ممانعت جدی به عمل آورند. اين اقدام به هر وسيله‌ای مي‌تواند باشد، از تبليغ و استفاده از ابزارهای اقتصادی گرفته تا به كار گرفتن قدرت قهريه و حتی كشاندن كار به جاهايی مثل قتل‌های زنجيره‌اي. در اين ميان اگر "دولت" بخواهد با همان استدلال طرف مقابل عمل كند و مثلاً از ابزارهای اقتصادی كه در دست خود دارد برای تحريم و محدودكردن طرف مقابل استفاده كند، چه تفاوتی با جناح محافظه‌كار مي‌تواند داشته باشد. به همين جهت استدلال دولت در بي‌طرفی نسبی كه بتواند به رشد مردمسالاری در كشور منجر شود، قابل درك و قابل احترام است.
اما به نظرمن دولت دارای يك بينش و تفكر خاصی است كه بايد روی اين بينش خود بايستد و بيشتر آنها را تبيين كند و به طور تئوريك مخالفت خود را با روش‌های غير مردمسالارانه اعلام كند. اين توقع از دولت ممكن است به طور كامل برآورد نشود.
پيگيری گذر به مردمسالاری به حضور بيشتر در جامعه و فاصله‌گيری از قدرت در دستور كار برخی از طرفداران مردمسالاری قرار گرفته است. آيا طرح خروج از حاكميت را نيز بايد مصاديقی از همين راهكار تلقی كرد؟ اصلاح‌طلبان خارج شده (يا اخراج شده) از حاكميت بايد چه راهكاری را و با تكيه بر چه ضرورتی در بيرون از حاكميت دنبال كنند؟ 
اصولاً‌هدف هر حزب يا حركت سياسی ورود به قدرت و برآورده ساختن اهداف خود از راه‌های مسالمت‌آميز قانونی است و بنابراين اگر بتواند حتی يك نماينده درمجلس هم داشته باشد، نبايد كنار بكشد. اين اصل اول سياست ورزی در دنيای مدرن امروز است. مگر اينكه به "انقلاب" بينديشيم. آنگاه بايد مثل امام خمينی (ره) عمل كرد كه هرگونه مشروعيتی را از حكومت سلب مي‌كند و هر گونه كار در قالب سازوكارهای آن رژيم را نامشروع مي‌داند و درنهايت رژيم را سرنگون مي‌كند.
اما حركت اصلاح‌طلبانه در درون نظامی كه به اصول و آرمان‌ها اصيل آن ايمان داريم، شيوه خاص خود را دارد. در نتيجه جريان اصلاح‌طلب بايد در عين انتقاد‌های جدی به حاكميت، وفادار به آرمان‌هايی باشد كه به ظاهر از سوی حاكميت هم مورد قبول است. در حقيقت درموضع اپوزيسيون حاكميت برای دفاع از حقوق پايمال شده مردم بايد نقش اپوزيسيون را هم داشته باشند.
تا وقتی كه حداقل شرايط لازم برای فعاليت درون حاكميت وجود داشته باشد، بايد از اين ظرفيت استفاده كرد، اما اگر هيچ اميدی به اثر‌گذاری روی بخش غير انتخابی حاكميت وجود نداشته باشد،ماندن درون حاكميت، نتيجه‌ای جز اتلاف وقت و انرژی و مهمتر از آن نااميد كردن مرم از همان آرمانی كه بدان معتقد هستيم نخواهد داشت، يعنی اگر ما به اسلام مردمسالار و به جمهوريت در عين اسلاميت معتقديم، خدشه‌دار شدن مرزهای اصلاح‌طلبان و مخالفان آنها در درون حاكميت همه چيز را خشك و تر خواهند سوزاند.
در اين حالت خروج از حاكميت به معنای خارج كردن مشروعيت اصلاحات از درون حاكميت است و طبيعی است كه اين سرمايه بايد درون جامعه و درون نهاد‌های مدنی به كار گرفته شود. در اين مرحله البته اهداف و شعارهای اصلاحات متفاوت با روش قبل خواهد بود، اما شيوه آنها همچنان آرامش، قانونگرايی و روش‌‌های مسالمت‌آميز خواهد بود. اما ورود مجدد آنها به درون حاكميت مشروط به تغييرات اساسی در ساختار قدرت و روابط بين اجرای آنها خواهد بود.
. حضور در حاكميت اگر موجب توجيه رفتارها و اقداماتی شود كه نقض اصول مورد قبول ما در برخورد با مردم و شهروندان است بايد در آن تامل كنيم. اصلاح‌طلبان بايد بر روی چهار چرخ سياست، اقتصاد، فرهنگ، و اجتماع حركت كنند تا بتوانند به اهداف خويش دست يابند. ما نبايد خودمان را به عرصه سياست محدود كنيم و فكر كنيم فقط با اقدامات سياسی است كه مي‌توانيم اهداف جنبش را دنبال كنيم. هر كجا با محدوديتی مواجه شديم، بايد آماده باشيم تا عرصه‌های ديگر را بياموزيم و بر آن اساس برنامه‌ها و اقدامات تازه‌ای طراحی كنيم.

  
 
                      بازگشت به صفحه اول


 

ی