اخبار

پيك

                         

پدرم‌راناتوان‌آوردند و خانه رازيرو رو كردند

نامه دختر 15 ساله عليرضاجباري

 عضوربوده‌شده‌كانون‌نويسندگان

 

آقای خاتمي! من پدرم را از شما مي‌خواهم

"مهرآهنگ جباري" فرزند خردسال «عليرضا جباری» نويسنده و مترجمی كه اخيراً  از سوی سازمان امنيت موازی و غير قانونی بازداشت شده نامه‌ای سرگشاده برای «سيدمحمد خاتمی» رئيس جمهوری نوشته است. متن كامل نامه چنين است:

با عرض سلام، خدمت رياست محترم جمهوری، جناب آقای خاتمی:

من مهرآهنگ جباری «15 ساله» دختر علي‌رضا جباری هستم؛

فرزند پدر و مادری صبور و مهربان و زحمتكش، و خواهری دارم به نام آذرنگ كه دو سال از خودم بزرگتر است. ما جزو قشر متوسط جامعه هستيم. زندگی بسيار سختی را گذرانده‌ايم و گاهی از نظر مادی به زيرصفر هم رسيده‌ايم.

ولی به لطف خداوند و با زحمات شبانه‌روزی پدر و مادرم، اكنون زندگی نسبتاً راحت‌تری داريم. البته من و خواهرم چرا كه واقعاً پدر و مادرم شبانه‌روزی برای اين راحتی نسبی زحمت مي‌كشند.

پدرم تقريباً هر شب تا صبح قلم مي‌زند، مي‌نويسد، ترجمه مي‌كند و ويراستاری می كند. او بي‌خوابی مي‌كشد و به سلامتش آسيب مي‌رساند، تا همانطور كه گفتم: ما از راحتی نسبی برخورداری باشيم. مادرم نيز بازنشسته ارتش است و هر دو در امر فراهم آوردن آسايش ما شريك هستند.

مي‌دانم زياد وقت نداريد. نمي‌خواهم زياد بنويسم. فقط مي‌خواهم كمی از زندگی خودم برايتان بنويسم تا وقتی مشكل اصلی را عنوان كنم: شما به‌عنوان يك پدر، بهتر ما را درك كنيد. پدرم بيماری قلبی دارد و مادرم نيز. و من و خواهرم هميشه نگران هر دوی آنها هستيم.

آقای رئيس جمهور: چند روز قبل در تاريخ 7/10/81 كه از مدرسه به خانه آمدم، دقيقاً ساعت ده‌وپنج دقيقه بود، متوجه اوضاع غيرعادی منزل شدم، چرا كه سابقه نداشت پدرم در اين ساعت از روز در منزل باشد. او به اتفاق 3 مرد ديگر در منزل ما بودند. مادر و خواهرم هم نبودند. بعد كه رفتم داخل متوجه شدم پدرم را دستگير كرده و برای تفتيش خانه به منزل ما آمده‌اند. خانه را زيرو رو كرده بودند و مقداری كتاب و مجله و فيلم خانوادگی و ديسكت و كيس كامپيوتر را به همراه پدرم بردند.

من هرچه از آنها پرسيدم پدرم را كجا و به چه جرمی مي‌بريد؟ آنها به من جواب نمي‌دادند و فقط مي‌گفتند: «طی 24 ساعت آينده همه اينها را به شما اطلاع مي‌دهيم.» قيافه بيمار پدر، رنگ پريده و زرد بود و ديدن اين كه او از ناراحتی و بيماری هم به زور حرف مي‌زد و هم به زور راه مي‌رفت، مرا هرلحظه منقلب و منقلب‌تر مي‌كرد و در شوك عميقی فرو مي‌برد.

ما منتظر بوديم ولی 24 ساعت كه هيچ، تا 24ساعت بعد هم خبری نشد. بله، انتظار، انتظار، انتظار، اين انتظار تا 10 روز تمام طول كشيد، يعنی 10 تا 24 ساعت يعنی 240 ساعت انتظار. با هر تلفن و با هر زنگ دری ما اميدوارانه مي‌پريديم. ولی متأسفانه هيچ خبری نبود، تا روز دهم كه طی يك تماس تلفنی كوتاه، مشكوك و بي‌هيچ نشانه‌ای، از حال پدرم خبر دادند.

در طی اين مدت ما به هر دری زديم. كلانتری، دادسرا، دادگاه و زندان و ... ولی هيچ كجا دستگيری پدرم را برعهده نگرفت و ما همچنان نمي‌دانيم آنها كه بودند و برای چه پدرم را بردند و به كجا؟

شما پدريد و مي‌دانيد يك پدر چه نقشی در خانواده دارد. مخصوصاً كه پدر متعهد و مسؤول نيز هستيد؛ همانطور كه پدر من بوده. حضور سبز پدرم در خانه هميشه روشني‌بخش و گرمابخش كانون خانه ما بوده است و حتماً مي‌توانيد تصور كنيد بي‌خبری، انتظار و بلاتكليفی چه به روز ما آورده. ما به شدت نگران او هستيم.

از شما به‌عنوان دختر كوچكتان خواهش مي‌كنم. در اين رابطه به ما كمك كنيد. چون حتماً در حيطه اختيارات شما هست كه اطلاعی از او به ما بدهيد. تنها اميدمان به شماست. هنوز فراموش نكرده‌ايم روزی را كه به شما رأی دادند، پدرم، مادرم و تمام اطرافيانی كه توسط والدين ما تشويق شدند تا به شما رأی بدهند. آن روز ديگری بود، گرم و پرهيجان و پر از اميد. ما در آن روز فكر مي‌كرديم، زندگی رنگ ديگری نيز دارد كه باحضور سبز شما سبزتر و روشن‌تر مي‌شود و حالا اميدوارانه چشم به شما و لطف پدرانه و بزرگوارانه شما مي‌دوزم و پدر سختي‌كشيده زحمت‌كش خود را از شما مي‌خواهم. اين فرزند كوچك خود را نااميد نگردانيد چرا كه از روی ناچاری و استيصال به شما پناه آورده‌ام.

 
 
                   بازگشت به صفحه اول


 

ی