ايران

www.peiknet.com

   پيك نت

 
صفحه اول پیوندهای پیک بايگانی پيک  

infos@peiknet.com

 
 
     
 
 
 

نیازی به "میان بر" نیست

با نسل پنجمی ها راه را ادامه دهیم

نوشين احمدي خراساني

اين دوران 2 ساله به احتمال زياد بهترين دوران زندگي جمعي ماست، اجازه دهيم از اين دوران بهرهها ببريم: بيافرينيم، به ميان مردم برويم، آزمون و خطا كنيم، استعدادهايمان را بروز دهيم، با خواهرانمان از ديگر كشورهاي جهان تعامل داشته باشيم، از تجربه گروههاي مختلف و فرودست زنان ساختار ستم و سلطه را عميقتر بشناسيم، كار گروهي را گسترش دهيم، گروههاي هنري و نمايشهاي خياباني در شهرهاي مختلف برگزار كنيم، به ياري و همفكري يكديگر ادبيات كمپين برابری را شكل دهيم و طعم گس آن را مزه مزه كنيم.

 

 

كمپين يك ميليون امضاء با حضور جوانان پرشور (نسل پنجم فعالان جنبش زنان در ايران) كليد خورد و به دشواري قدمهاي اوليه را برداشت و با انرژي فوقالعادهاي همچنان به راه خود ادامه ميدهد. بار سنگين پيشبرد آن نيز بر شانههاي لاغر اما استوار اين نسل جديد قرار دارد. نسل پنجميها در 22 خرداد 85 خود را مهياي تغيير كردند، بيشترين هزينه را در ميدان هفت تير پرداختند و در تداوم آن حركت ـ در كمپين يك ميليون امضاء ـ همچنان پايداري ميكنند، هزينه ميپردازند، در فضاهاي عمومي با طرح بحثهاي اقناعي با مردم امضاء جمعآوري ميكنند، سايتها و بلاگها را جان ميبخشند و ذهن و قلم خلاقشان، در عرصهي نظريهپردازي و ثبت تاريخ مكتوب جنبش زنان، بيوقفه جاري و جوشان است.

برخي از ما فعالان نسلهاي پيشين در شرايطي با اين جوانان تازه نفس پيوند خورديم كه حتا اميد به ادامهي حركتهاي كوچك و محدود را هم از دست داده بوديم، اما اين نسل جوان و با شهامت روح تحولخواهي تازهاي بر كالبد خستهي جنبش زنان دميد. اما اين نسل پنجميها كه هستند؟

نسل پنجم فعالان جنبش زنان يا فمينيسم موقعيتي

قبل از شروع بحث يادآوري ميكنم كه ميدانم اين تصور از ظهور نسل جديد فمينيستهاي ايراني، صرفا ميتواند در دايره برداشت شخصي و حسيام محدود باشد، از اينرو بررسي بيشتر آن را به نوشتههاي ديگر واميگذارم.

در اينجا پنج نسل فمينيستهاي ايراني را نه فقط بر مبناي هرم سني كه بويژه بر اساس گرايشهايي كه از يكصدسال پيش در جنبش زنان بهوجود آمده و فعال بوده است در نظر گرفتهام. اين تقسيم نسلي، بر پايهي نوع خواستهها، روش حركت و مبارزه، و بالاخره از منظر شرايط زيستشان در دورههاي مختلف اجتماعي ـ سياسي صورت گرفته است:

1 ـ نسل اول، "فمينيستهاي اوليه" بودند كه در دوران مشروطيت علاوه بر خواست استقلال و طرح مطالبهي حق راي، خواستهي اصليشان (يعني آن درخواستي كه بر جنبش زنان در آن دوره تفوق داشت) خواست آموزش و تحصيل براي دختران بود. اين نسل خواستهي خود را بااتكاء به توانمنديهاي خود فعالان جنبش، دنبال كرد و به شكلي مستقل ادامه داد.

2 ـ نسل دوم فمينيست ها در دوران تثبيت حكومت رضاشاه ظهور كردند كه با توجه به شرايط سياسي آن دوران مجبور به تغيير رويه شدند و خواستهها و روش حركتشان را نيز با توجه به شرايط تغيير دادند. آنان با توجه به بسته بودن فضاي سياسي تلاش كردند تا براي ماندگاري، در شكل رسميتيافتهتري حركت كنند. از اينرو ميبينيم كه در جنبش زنان در اين دوره، كارهاي خيريه و آموزشي و گسترش فرهنگ و آداب و روابط مدرن شهري عمده شد يعني بر فعاليتهاي اجتماعي و كمتر انتقادي متمركز شد (هرچند در سالهاي 1320 تا 1333 شكل سياسيتري بهخود گرفت)

3 ـ نسل سوم فمينيستها با توجه به شرايط اجتماعي زمان محمدرضا شاه روشهاي متفاوتي را پي گرفتند و به ناگزير به دو جريان عمده تبديل شدند. برخي از آنها بحث كسب حقوق زنان و تغيير قوانين زنستيز در شكلي محدود از بالا و نيز در سطوح بينالمللي پيگيري كردند و بخشي نيز به شكل گسترده براي تغيير كل حاكميت و به منظور زندگي عادلانهتر براي خود (”خودي“ كه بر هويت زنانهاش تاكيد ويژهاي نداشت، اما به يقين از وضعيتاش نگران و ناراضي بود) در سازمانهاي سياسي وارد شدند و فعاليت كردند. 4 ـ نسل چهارم، فمينيستهايي را شامل ميشود كه بعد از انقلاب (و بهطور خاصتر بعد از جنگ)، به گسترش مسائل زنان و فمينيسم در سطح جامعه و گسترش مباحث فمينيستي و سازمان دهي مجدد خود و طرح ”مسئلهاي به نام زن در سطح گسترده فعاليت خود را آغازكردند. اين نسل به ناچار و به دليل آنكه وارث فضاي راديكال انقلاب بود نگاهاش به مسئلهي زن تاحدود زيادي ايدئولوژيك بود به اين معنا كه خط ‎‎كشيهاي سياسي و ايدئولوژيك هنوز برايش هويتساز بود كه البته اين امر شامل همهي زنان از مذهبي و لائيك و چپ ميشد.

5 ـ اما نسل پنجم فمينيستهاي ايراني كه آن را با توجه به رويكرد و روش و شرايط متفاوتاش، نسل جديدي شناسايي ميكنم، نسلي غيرايدئولوژيك اما با فاصلهاي نسبي از قدرت است. اين نسل كه از سويي دوران 8 سالهي اصلاحات را از سر گذرانده و از سوي ديگر شرايط بينالمللي جديد را ديده است، به ناگزير نميتواند با آن قالبهای سابق شناسايي شود.

بهنظر ميرسد كه بهواسطهي شرايط نوين جهاني و نيز شرايط خاص ايران، جنبش زنان نيز تغييراتي را شاهد بوده است كه شايد مهمترين آن: در هم تنيدگي ايدئولوژيهاي موجود، بهطوري كه بهنظر ميرسد كه ديگر نميتوان جنبشها و نيروهاي مختلف اجتماعي و سياسي را بر اساس مواضع صرفا ايدئولوژيك فعالان آن، هويتيابي كرد. ديگر راديكال بودن يا نبودن يك جريان اجتماعي و فكري صرفا با نوع ايدئولوژي فعالاناش امكانپذير نيست. براي شناخت واقعيتر بايد عملكرد و تاثير جنبش ها و جريان هاي اجتماعي را در ”موقعيت خاص سياسي، اجتماعي و حتا منطقهاي و جهاني“ نگاه كرد.

متناسب با اين شرايط، ميزان سنجش روشها و معيار تقسيمبندي نيروهاي تحولخواه كه براي تغيير و اصلاح در جوامع خود فعال هستند، ديگر با قالبهاي ايدئولوژيك سابق (مذهبي، سوسياليستي، و...) قابل اندازهگيري نيست (اگر هم باشد معيار خيلي دقيقي نيست). در مجموع بهنظر ميرسد اين بههم ريختگي و كمرنگ شدن مرزبندي ايدئولوژيها باعث شده كه ما نيز در جنبش زنان با رويكرد تازهاي روبهرو شويم كه ديگر با آن معيارهاي ايدئولوژيك سابق نميتوانيم جنبشهاي زنان ايران را زير عنوانهايي چون: لائيك و اسلامي و سوسياليست طبقهبندي كنيم. اگر 25 سال پيش برخي نخبگان فمينيسم (عمدتا از نسل سوم) ميخواستند بين فمينيسم اسلامي و لائيك و سوسياليست ”آشتي“ برقرار كنند، اكنون ديگر بحث فمينيسم اسلامي و لائيك و سوسياليستي از اساس دچار بحران است، چه برسد به آشتي دادن يا تداوم تخاصم بين آنها.

به واقع با چه معياري ميتوان گفت كه فلان نيرو ”فمينيسم اسلامي“ است و فلان گروه ”فمينيسم لائيك“؟ آيا معيار ما در تقسيمبنديهايقراردادي“ ميتواند بر پايهي ماهيت فعاليتها، انواع روشها و يا هدف اين نيروها باشد، يا براساس ايدئولوژي كنشگرانشان يا مطالبات‎‎ اين جنبشها؟ بهنظر ميرسد نسل جديدي از فمينيسم كه ميتوان آن را ”فمينيسم موقعيتي“ ناميد در ايران رشد كرده كه ملاك و ميزاناش اسلامي نبودن يا اسلامي بودن نيست و اگر آنها را با اين معيار بسنجيم همچون گذشته دچار مشكل خواهيم بود.

اين نسل جديد از فمينيسم (البته لزوما نميتوان آن را فقط با معيار هرم سني تقسيمبندي كرد هرچند بدنهي اصلي آن را جوانان زير 30 سال تشكيل ميدهند) را شايد بتوان ”فمينيسم عامهي مسلمان“ ناميد كه بااسلام ايدئولوژيك“ در ماهيت، و با ”اسلام داراي قدرت“ در روش و خواستهها، متفاوت است. همچنين به اين معنا غيراسلامي نيست كه براي اسلام و مسلماني تعيين تكليف كند. بههرحال اين فمينيسم متفاوت از فمينيسمي است كه با ايدئولوژي اسلام هويت ميگرفت يا از آن ارتزاق مي‎‎كرد و از قدرت دولتي آن، مشروعيت ميگرفت، يعني اين فمينيسم با ايدئولوژي و مذهب هويت نمييابد و از آن ارتزاق نميكند و البته به اسلام هم واكنش ندارد، چون مشكلاتاش را به آن ارتباط نميدهد و به آن بهچشم دشمن نگاه نميكند، بلكه به زبان ساده: با آن زندگي ميكند و بخشي از زندگي روزمرهاش است.  زيرا چه بخواهد و نخواهد در زندگي روزمرهاش وجود دارد. در نتيجه ميتواند آن را مانند بقيهي چيزهايي كه در زندگي روزمرهاش وجود دارد به سهولت با شرايط زيست خود، منطبق و تغييردهد(و براي اينكار نياز به مشروعيت از بالا ندارد)، بدون اين كه آن را طرد كند و يا دلهرهاي از ”بيهويتي“ ياطردشدگي“ يا ترس و دغدغهي ”قطع وابستگي” از ايدئولوژي خود (چه ايدئولوژيچپ“ يا ايدئولوژي ”اسلام“ يا هر چيز ديگر) باشد.

براي نسل پنجم فمينيستها، داشتن يا نداشتن مذهب غير رسمي يا رسمي، خط فاصلهاي بين خود با ديگري ايجاد نميكند كه مثلا بخواهد با متر و معيار آن، با ”ديگران“ متحد شود يا نشود. پس مسلماني يا مسيحي يا لائيك بودن، يك هويت براي آنها به حساب نميآيد بلكه مانند مادر و پدر و كشورشان بخشي از زندگيشان است كه بايد با آن همزيستي كنند و با توجه به نيازشان بخواهند تغيير كند. در واقع شايد بتوان گفت دين و مذهب آنها، مانع يا معياري براي فمينيسمشان نيست. در واقع مشروعيتاش را از پايين و در زندگي روزمرهي مسلمانياش ميگيرد و نه از بالا.

ميخواهم بگويم آن ”فمينيسم اسلامي“ كه تا قبل از فعاليت نسل پنجم فمينيستها، شناسايي ميشد، بخشا ”فمينيسم دولتي“ و گاهفمينيسمي ايدئولوژيك“ بود كه فمينيسماش ميتوانست از بالا مشروعيت يابد. روشاش نيز انطباق اسلام با فمينيسم از سوي نخبگان بالا (دولت ـ مردان، مراجع، احزاب و...) بود و به واسطهي ايدئولوژيك بودناش (خاصه در ايران كه دين با دولت ممزوج است) اصولا نميتوانست با ديگر فمينيسمها ـ كه آنها نيز ايدئولوژيك بودند ـ آن ”آشتي“ معروف كه برخي از آن ميترسيدند يا برخي مبلغاش بودند بهثمر برساند، بنابراين اگر 20 سال پيش در ميان نسل سوم فمينيستها بحث عمدتا بر سر آشتي فمينيسمهاي مختلف ايدئولوژيك با يكديگر بود، اما اين نسل جديد در كمپين يك ميليون امضاء با هيچ گروهيقهر“ نيست.

بنابراين اكنون بحث انطباق اسلام و فمينيسم از منظر ديگري مطرح است و متفاوت با آن فمينيسم اسلامي سابق است كه فمينيسم ”نخبگان اسلامي“ بود. انطباق اسلام و فمينيسم در كمپين يك ميليون امضاء، انطباق فمينيسم است با مسلمانان! از اين رو ما نه با آن گرايش ”انطباق فمينيسم با اسلام“ چالش داريم و نه با ”عدم انطباق آن“، بلكه با گرايشي سروكار داريم كه شايد بتوان آن را فمينيسم عامه يا فمينيسم روزمره يا فمينيسم موقعيتي ناميد.

تفاوت كمپين با ”جمع همانديشي فعالان زن

و اما رويكرد جديد در جنبش زنان از سوي نسل پنجم فمينيستهاي ايراني، رويكردي است كه در كمپين يك ميليون امضاء ”هويت يافت، با وجود اين گرچه ميتوان گفت در اين كمپين غلبه دارد اما تنها رويكرد موجود نيست چرا كه از همان ابتداي فعاليت كمپين، تناقضهاي بسياري رخ نمود كه گاهي حتا لاينحل جلوه ميكرد و شايد وجود همين تناقضها به باروري رويكرد نسل پنجميها كمك كرد.

بههرحال در اين كمپين كساني كه دور هم جمع شديم تفاوتهاي بسياري با يكديگر داشتيم، چه از لحاظ سني (سه نسل با حافظهي تاريخي متفاوت نسبت به مفهوم: زندگي، جامعه، عشق، دولت، رابطه، مبارزه، ارزشها، و...)، همچنين از لحاظ تفاوت در سنت فكري و مبارزاتي، يا به لحاظ پايگاه اجتماعي و خواستگاههايي كه از آن ميآمديم، و چه از دهها جنبهي ديگر. همهي اينها باعث ميشد كه قدمهاي اوليه به آهستگي و دشواري برداشته شود اما وقتي برداشته ميشد استحكام چندگانهاي مييافت كه باوركردني نبود.

براي بخشي از ما كه پيشتر تجربهي كار جمعي داشتيم بخشي از اين مشكلات و تناقضها، تازگي نداشت اما باز هم ابعاد آن با گذشته بسيار متفاوت بود. مثال خيلي ساده و پيش پا افتادهاش همين بود كه نتوانستيم ”اولويت قانوني“ انتخاب و تعيين كنيم و اين اولويت را برعهدهي همان يك ميليوني گذاشتيم كه قرار است امضاء كنند.

جمعي متناقض و رنگارنگ با انگيزهها، هدفها و تجارب مختلف گرد هم آمده بوديم آن هم نه براي عملي گذرا يا كوتاه مدت بلكه بهمنظور عملي درازمدت و در گسترهي تمام مملكت. قبلا هم جمع شدن افراد متفاوت با گرايشهاي متناقض را تجربه كرده بوديم، براي مثال در ”جمع همانديشي فعالان زن“، اما آن داستان ديگري بود چون در آن جمع قرار نبود كار درازمدت و منسجم با يكديگر انجام دهيم، بلكه فقط قصد داشتيم، آراء يكديگر را بهتر بشناسيم و از اين منظر ، روشهاي يكديگر را درك كنيم، چون قرار بود ياراني براي اتحادهاي كوتاه مدت و مقطعي در حركتمان بيابيم تا در بيرون از آن جمع، هماهنگتر عمل كنيم.

از سوي ديگر ساختار جمع همانديشي زنان در ماهيت، متفاوت از كمپين يك ميليون امضاء بود و شايد بتوان گفت، جمع همانديشي، جمع ”سران قوم“ بود و نه جمعي از فعالان پابهكار جنبش زنان، و همين امر باعث شده بود كه پذيرش تفاوتها در حد پذيرش رئوس كلي و نمادين (آن هم در محدودهي تنگ و بستهي ”نخبگان“ ايدئولوژيك) باقي بماند، چنين بود كه ”قيام جوانان در جمع همانديشي (البته در اينجا نيز منظورم از جوانان لزوما بهلحاظ سني نيست بلكه جوان بودن بهمعناي ”سر نبودن“ يا ”رويتپذيري محدود بهدليل دستيابي كمتر به منابع قدرت از جمله روابط بينالمللي، رسانه و... است) حركتي بسيار مهم و تاثيرگذار شد. هرچند پيامدهاي نامطلوبي هم داشت و برخي بهجاي استقبال از آن، سعي كردند ساختار ”سراني و سلسله مراتبي آن را حفظ كنند، و با تخريب و تخطئهي عناصر ”قيام“، فرهنگ فرماندهي وسراني“ را تداوم بخشند، اما قيام جوانان چنان تاثيرگذار و متناسب با نياز زمانه بود كه دستاوردهايش در كمپين يك ميليون امضاء به تحولات اساسي انجاميد و به بار نشست، تا حدي كه در اين كمپين، نسل پنجم جنبش زنان را با هويتي خاص و تشخصي تحوليابنده پديد آورد و به نيروي اصلي كمپين يك ميليون امضاء ارتقاء داد.

اما كمپين يك ميليون امضاء فقط در اين مورد با تجربهي جمع همانديشي زنان تفاوت نداشت، بلكه در مجموع از جنس ديگري بود.  زيرا بهدليل آنكه در جمع همانديشي ”سران قوم“ تسلط داشتند، پذيرش تفاوت انديشه در سطح محدود و نمادين باقي مانده بود. اما در كمپين يك ميليون امضاء با درس آموزي از آن تجربه، توانستيم زمينهي پذيرش تفاوت هاي يكديگر را (با وجود هرم متفاوت سني و در نتيجه، تجارب و انديشههاي گونهگون) آن هم در بافتي گسترده، افقي و سيال، با موفقيت شكل دهيم. براي مثال اگر از هر كدام از گروههاي ما، دو يا سه نفر از اعضاي آن با شركت در جمع همانديشي، سعي در نزديكي با گروههاي فكري ديگر داشتند، اما در ميان اعضا و هواداران متنوع گروههاي مختلف اين گرايش عموميت نداشت و هر گروه، روابط و ساختار بستهي خود را همچنان حفظ كرده بود، درحاليكه اكنون در كمپين يك ميليون امضاء همهي افراد و فعالان جنبش زنان در هر سطح و سن و انديشهاي، به تحمل يكديگر پايبندند و كار مشترك و پذيرش آراء و تجارب مختلف يكديگر را يك اصل يا امتياز ميبينند.

دو سال زندگي مشترك

از سوي ديگر در كمپين يك ميليون امضاء، قرار است حداقل 2 سال با هم زندگي و كار كنيم آن هم نه صرفا با همان جمع اوليه ـ كه خودش نيز پر از تناقض بود ـ بلكه با جمع بزرگي كه هر روز با ورود افراد جديدتر شكل و فرم جديدي بهخود ميگيرد. اولين تناقض اين جمع در خودش بود، يعني معلوم نبود جمعي است با هويتي مشخص يا افراد هنوز هويتنيافته. بسياري از اعضا هنوز هويتشان را از جنبش زنان نميگرفتند، بنابراين، كمپين بايد زمينهاي براي احراز اين هويت را برايشان بهوجود ميآورد.

اما در همين دورهي كوتاه و با وجود مشكلات پيشبيني نشده، آموختيم كه چگونه با تناقضها، با اختلاف سليقه